| عنوان | پاسخ | بازديد | توسط |
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك
ادامه مطلب ...
موضوع : مطالب عمومی
قراره من به زودی زود برم سربازی
کی فکرش رو می کرد که محسن هم یه روز بره سربازی
شاید فکر کنید سه چهار سال دیر شده برای رفتن اما من احساس میکنم
که الان وقتش است
اما کاش زودتر وقت رفتن می رسید و من الان خدمتم رو تموم کرده بودم
به نظر شما تکلیف موسسه یاس بدون من چی می شه
به نظر شما تکلیف این سایت چی میشه
؟؟؟
لینک ثابت
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
پسرک پرید لبهی جوی آب و سعی کرد تعادلش را حفظ کند و شروع کرد به راهرفتن. دخترک اما لبهی دیگر جوی آب را انتخاب کرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فکر کرد اینجوری همیشه کنار هم هستند.
سرش را که بلند کرد، انتهای جوی آب در آن خیابان طویل درست پیدا نبود اما، یک چیز کاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همدیگر می رفتند، با فاصله یک جوی آب از هم. رسیدنی در کار نبود، حتی تا قیامت!
لینک ثابت
موضوع : داستان های عاشقانه

هیمشه این روزها که می رسید بچه های مدرسه به دنبال من بودند که ببینند آیا من مدرسه را تعطیل کردم یا نه
یادش به خیر چه روزهای خوبی بود دلم برای مدرسه تنگ شده کاش می شد باز هم می توانستم به دبیرستان برم
اما قول می دهم که باز هم فرار کنم آخه فرار از مدرسه و ولگردی در خیابانها حال دیگه ای داشت
لینک ثابت
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا
فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم
تا کسی صدایم را نشنود
اما تو
تو که از گریه های پنهانی من با خبری
چه کنم
گاهی همین گریه های گهگاه
جای خالی تو را
در غربت ترانه هایم پر می کند
باور کن!
تقدیم به الهه نازه زندگیم :n

لینک ثابت
موضوع : عکس های عاشقانه
دوستت دارم دوستت دارم ، دوستت دارم 
به لطافت برگ گل
به ظرافت و زیبایی گل رز ، نرگس ، مریم
به لطافت شبنم صبحگاهی ، به استقامت کوه ، به پختگی پیر دهر
دوستت دارم ، دوستت دارم
به اندازه یک دنیا پر از محبت ، به تو عشق می ورزم
کاش که این عشق را با محبت پاسخ دهی
دوستت دارم ، دوستت دارم
عشق من منتظرت می مانم ، تا قیامت ، تا دنیا هست
تا روزی عشقت را نثارم کنی
دوستت دارم ، دوستت دارم
مرغ عشق زیبای من
فرسنگها از من دوری و روحم متعلق به توست
دوستت دارم ، دوستت دارم
دوستم داشته باش ، تا اعماق روحم از عشق تو لبریز شود
امید به تو دارم ، امیدم را ناامید نکن
محبوب من ، دلدار من ، عشق من
دوستت دارم ، تا دوستم داشته باشی
مرغ عشق من ، جفت زیبای من
دوستت دارم ، دوستت دارم
اگر بدانم که عاشقم هستی و مرا می خواهی
غم هجرانت را به جان می خرم
دوستت دارم ، دوستت دارم
مرغ عشق من ، جفت زیبای من
امید و آرزویم ..... ، تا آخر عمر منتظرت می مانم
دوستت دارم ، دوستت دارم
لینک ثابت
موضوع : عکس های عاشقانه
اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد
مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم
بگو معني تمرين چيست ؟
بريدن از چه چيز را تمرين کنم ؟
بريدن از خودم را ؟
مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني ....
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم..........
همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد!
تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير ...
هواي سرد اينجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام....
لینک ثابت
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
تو مي تواني دوستي مرا نپذيري 
مي تواني مرا از خود براني 
مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... 
من هم مي توانم تو را نبينم 
مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم 
مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم 
مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند
مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم 
ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست 
او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد

لینک ثابت
موضوع : اشعار عاشقانه
قبل از اینکه بگویید من انجام می دهم مطمئن باشید که می دانید با استفاده از این 20 روش گفتن دوستت دارم به عشقتان نشان دهید که قلب شما متعلق به اوست:
1_ یک کیک سفارش بدهید که بر روی آن نوشته شده باشد (دوستت دارم).
2_ با عشقتان زمانی که یکی از برنامه های مورد علاقه ی وی از رادیو یا تلویزیون در حال پخش شدن است تماس بگیرید.
3_ دسته گلی به وسیله یکی از دوستان به دست وی برسانید.
4_ یک کارت عاشقانه با جمله ی دوستت دارم برای او ایمیل کنید.
5_ یک انگشتر یا چیزی که نام معشوقتان بر رویش هک شده باشد به وی هدیه دهید.
6_ برایش یک تصویر که توسط شما قاب و امضاء شده بفرستید.
7_ به وی از طریق مسنجر یا روشی دیگر پیغام صوتی دهید.
8_ چند یادداشت عاشقانه اطرف خانه یا جایی که وی بتواند ببیند بگذارید.
9_ بر روی آینه حمام یک جمله عاشقانه برایش بنویسید.
10_ برای او یک نامه یا یک کارت پستال ایمیل کنید.
11_ یک کارت پستال با طرح قلب برایش بفرستید.
12_ یک شعر عاشقانه برای او بنویسید.
13_ مطلبی از روزنامه یا مجله مورد علاقه اش بیرون بیاورید.
14_ یک اسکرین سیور درست کنید و خودتان بر روی کامپیوتر محل کارش نصب کنید.
15_ برایش یک بسته شکلات به همراه یک کارت بفرستید.
16_ یکی از عکس های وی را نقاشی کنید.
17_ یک قلب بر روی درخت مورد علاقه او هک کنید.
18_ چیزی را که همیشه وی به آن نیاز داشته برایش تهیه کنید.
19_ ترانه خاصی را در برخی مواقع برای او گوش کنید.
20_ رمان عاشقانه بخصوصی را تحت این عنوان که شخصیت هایش شبیه به شما 2 نفر هستند برایش هدیه کنید.
لینک ثابت
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
یادگاری که در این گنبد دوار بماند عشق مانند نورافشانی پس از باران است عشق بوجود امدن یک روح در دو بدن است در تماس با عشق همه عاشق می شوند هر جا عشق هست خدا نیز هست. حقیقت را در یگانگی عشق می بینم. عشق سعادت جاودانی است برگرفته از وبلاگ نیلوفر
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
با آوازت گريه خواهم كرد و عروسك هايم را به خاك خواهم سپرد و بر مزارشان گلهاي اطلسي خواهم كاشت تا خاك، قصه باران را دوباره زنده كند و عروسك هايم دوباره سبز شوند
لینک ثابت
موضوع : اشعار عاشقانه
صبح که بیدار می شوم سنگینی تمام زندگی را در مجراهای انتهایی بدنم احساس می کنم. با صدای شرشر تازه یادم می آید که دارم اولین جرعه ی های اکسیژن هوا را در ۲۳امین سال زندگیم آلوده می کنم. سیفون را می کشم می روم جلوی آینه و تمام نفرتم را با خلتی به نشانه ی سومین سال پیوند با سیگار به کاسه ی توالت می سپارم و دقیقا به همین کشکی به عکس توی آینه می گویم: لبخند بزن پسر...لبخند...تو رو خدا...برای خاطر دل من هم که شده!
تمام سالی که گذشت و تمام ثانیه هایی که پیش روست هدیه ای است به کسی که هم از اول نمی خواست روزش آغاز شود و الان انقدر در ورطه ی تکرار گم شده که حتی خواستن و نخواستن و کیفیت و کمیت زندگی برایش نه دردسر است نه مساله...هرچه پیش آید برایش پیش آمده بدون احساس خوشی یا ناخوشی...
پ.ن ۱: خواهشمندم تمام آرزویاهتان را از من دریغ کنید...
پ.ن ۲: حتما آخرین فیلم وودی آلن رو ببینید!
لینک ثابت
موضوع : داستان های عاشقانه
´´´´´´´´´´¶´¶¶´¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´¶¶´´سلاام´¶¶´´´´´´´´´ ¶¶
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶ من آپم 0......................... ´¶´¶
´¶´´´´´´´´´´´ ´´´¶´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´. ¶
´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´¶´´´¶
´¶´´گذری´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶
´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶
´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶
´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´
´´´´´´´´´´¶¶´نیم نگاهی´¶¶´¶
´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶
´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´
´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´نظری´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶
´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´ ¶¶
´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´¶
´´´¶¶´´´´´´´´´¶´´´¶´´´´´´´´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
آپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند...
مثل آسمانی که امشب می بارد...
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند...
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

...دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است
...دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری
....دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت
....سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرانده ای؟
...من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید
...و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند
...و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی
تا به حال نوشته بودم ؟
...به گمانم نه
:پس این بار برایت می نویسم که
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند
میخواهمت هنوز ؟؟؟
...گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
...اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند
...میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند
...هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید
...و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است
:به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که
!!! دلتنگت شده ام به همین سادگی
...دوستت دارم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تبشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش ميدانستي
روزهای عجیبیست این روزها جای بودن تو هنوز خالی است هر شب با عشق بازی من و نبودن تو اما این روزها و این شب ها .... نبودن تو و بودن خدا !!!!حل می شوند در هم
.... احوال من بیقرار...من آشفته ولی تو نگران بی قراری هایم نباش و نتیجه اش احوال من است
..

!!!
تنهایی من زاده می شود...قد می کشد
...
من در اتاقم یک خدا دارم
یک خدا که می نشیند کنارم ....می بوسد مرا
...یک...دو...سه...به عدد تنهایی من
...من یک خدا دارم
یک خدا که نا آرامی های شبانه ام را آرام می کند
...واین هم ترجه شعر بالا
Jybyst days these days..
I still rather be empty
I play every night and not love you...
Born to be alone ... I take height
But...
These days and nights
I'm in my room, a God
A God who arrive are Knarm Bvsd me ....
One ... two ... Three ... to my own number
Not being you and God! Be solved in time
His circumstances and the result is my
Council .... I ... I upset
But you do not be worried about my malaise
I'm a God..
A God unrest night to calm my...
لینک ثابت
موضوع : اشعار عاشقانه
همیشه از یک سکوت طولانی شروع میشود. کنار دریا باد میآید و تن خیسم را سرد میکند. ساعتهاست اینجا نشستهام. زانوهایم را بغل کردهام و به روبرو خیره شدهام. موجها با قدرت از جایشان بلند میشوند و بیحوصله خودشان را به لب ساحل میرسانند. آن قدر بیحوصله که حتی پاهای من را دوباره خیس نمیکنند. ابرها آسمان را پر کردهاند و هیچ باریکهای از نور خورشید به زمین نمیرسد. دارم به انتهای دریا نگاه میکنم. اما انگار انتهایی هم وجود ندارد. ملوس بالای سر جنازهای خم شده و دارد کف دست جنازه را لیس میزند. انگار کف دست مرد چیزی باشد.
در خانه را باز میشود. ملوس میپرد تو. مرد بنگاه دار هم کنار من وارد خانه میشود. موهای جوگندمی و پرپشتش را با دست شانه میکند. «یه کم بزرگه. اما قیمتش مناسبه.»
سرم را تکان میدهم و اطراف خانه را با نگاه ورانداز میکنم. خودش چند قدم جلوتر میرود.
«ببین مهندس، هالش دلوازه.» میدود و پنجره را باز میکند. «پنجرهاش به جایی مشرف نیست. طبقه بالاست. حتی میتونید کوه رو از اینجا نگاه کنید. صبحش فوقالعادهس. اهل صبح زود بیدار شدن هستید مهندس؟» سرم را به نشانه تأکید تکان میدهم. «اینجا طلوع آفتابش یه چیز دیگهس.»
به طرف اتاق خواب میرود. ملوس گوشهای از اتاق دارد غلت میزند.
«مهندس، گربهتون که پسند کرد. هاه هاه... اینجام پنجرهش جون میده واسه صبحا. یه تخت بذارید اینجا و لباسا رو هم توی کمد. کمدشم جاداره. نگاه بفرمایید.»
سریع میدود و در کمد را باز میکند. «این کمدش از سر تا پا قفسهس. جون میده واسه صد دست لباس.» و دوباره میخندد.
«مهندس تشریف بیارید آشپزخونه رو هم نشونتون بدم.»
همین طور تند تند که وسط هال راه میرفت به در ورودی اشاره میکند. «حموم توالت هم بهتون نشون میدم.»
دنبالش راه میافتم. ملوس هم دنبال من راه میافتد. مرد به آشپزخانه رسیده که پایم را روی سنگ سردش میگذارم.
«کابینتاش اصل MDF ساخته شده. جا واسه هودم داره. البته این آشپزخونه اوپنه. ممکنه گربهتون موقع آشپزی مزاحم خانوم بشه.»
«نه. من خودم آشپزی میکنم. ملوس موقع آشپزی میشینه یه گوشه.»
دستهایش روی هر دو تا در کابینت میماند. سرش را برمیگرداند. «تنهایید؟!»
دوازده نفری دور هم نشستهایم و سیخهای کباب را وسط آتش گرفتهایم. داد میزنم: «هیچی به اندازة یه کباب رو آتیش تو زندگی حال نمیده.»
سعید تأیید میکند. «خونه مهندس که میری، همهش واسه آدم کباب درست میکنه.»
داد میزنم: «میدونی؟! آدم توی تنهایی به این چیزا عادت میکنه دیگه. کباب و کتاب و فیلم و خوردنی و لباس و این جور چیزا دیگه.»
همه میخندند. خودم هم خندهام گرفته. ادامه میدهم: «یه مدت که میگذره دیگه به این چیزا عادت میکنی. انگار ارضات میکنند.»
خنده روی صورت ریحانه خشک میشود. نور آتش روی صورتش افتاده. کباب را به طرفش میگیرم. با چشمهایی که چیزی نمانده اشکشان دربیاید، کباب را میگیرد. خیلی آرام میگوید. «با اجازه من میرم کنار دریا بخورمش.»
میگویم «کنار دریا تاریکه.»
«مرسی. اونجا راحت ترم.»
از جایش بلند میشود و توی تاریکی راه میافتد. خط رفتنش را وسط تاریکی نگاه میکنم. سعید بلند میشود که دنبالش برود. میگوید: «مهندس، کسی اذیتش نکنه.»
از جایم بلند میشوم و میروم دنبالش. «آره. منم نگرانش شدم. خودم میرم دنبالش.»
هوا تاریک است. جلوی در بزرگ خانه ایستادهام. کلیدم را از جیبم درمیآورم و توی قفل میچرخانم. در را آرام هل میدهم تا باز شود. همه دور هم نشستهاند. دود آتش از وسط جمعشان بالا میرود. همان جا دم در میایستم و نگاهشان میکنم. مادر... پدر... من!... وحید... حمید... همه میخندیم. پدر سیخ کبابش را میگیرد و روی صندلی تاب مینشیند. مادر هم به پدر نگاه میکند؛ سیخ کبابش را برمیدارد و بلند میشود کنارش مینشیند. سعید و حمید هم با سیخهایشان وسط آتش بازی میکنند و هر کدام کبابشان را برمیدارند و جایی روی چمنها برای خودشان پیدا میکنند. من هم همان جا نشستهام. دستم را دراز میکنم تا سیخ را بردارم. اما دستم میسوزد. همه میخندند. پدرم چیزی میگوید؛ اما جلو نمیآید. دستم را مک میزنم. تاب دارد زیاد تکان میخورد. مادر و پدر دارند میخندند. انگار زلزله میشود. همه سرجایشان نشستهاند و میخندند. همه چیز تکان دارد میخورد. داد میزنم: « بابا... مامان...»
اما کسی از جایش بلند نمیشود. یکی از درختها میافتد. تاب همچنان سرپاست. هیچ کس زلزله را نمیفهمد. فقط کسی دارد من را صدا میزند. « امیر... امیر... از جات پاشو... امیر؟!.. امیر پاشو کارت دارم.»
چشمهایم را باز میکنم. ریحانه کنار من روی تخت نشسته است. از جایم بلند میشوم و از پنجره به بیرون خیره میشوم. سلام میکنم.
«سلام. بازم خواب دیدی؟!»
سرم را پایین میاندازم. «آره. انگار هر شب این خواب رو میبینم.»
«نمیدونم چی بگم. هم باید بهت حق داد. هم...»
«میدونی؟! من هیچ وقت با خانوادهم بیرون کباب روی آتیش نخوردم.»
نفس عمیقی میکشد و سرش را بالا میگیرد. «شاید به خاطر حرفای دیشب من بوده. اذیتت کردم. ببخشید.»
«نه. این چه حرفیه؟ حرفای تو درست بود. رفتار خانوادهم اذیتم میکنه. انگار هیچ کس اون زلزله که خونواده رو خراب میکرد نمیدید.»
«داری زیادی بهشون فکر میکنی. چرا انقدر برات مهمند؟! تو که دیگه پیششون نیستی.»
«نمیدونم. شاید چون دوست ندارم خانواده خودمم مثل اونا بشه.»
به در اتاق خیره شده. ادامه میدهد «گواهینامه که میخواستم بگیرم، مربیم حرف خوبی میزد. میگفت اگه میخوای به جدول کنار خیابون نخوری، جدول رو نگاه نکن؛ جاده رو نگاه کن. تو به یه چیزایی زیاد فکر میکنی؛ و بیشتر ممکنه بهشون بخوری.»
من هم به در خیره میشوم. پشتش همه دارند شلوغ میکنند. بوی خوبی از آشپزخانه میآید.
توی آشپزخانه ایستادهام و به زنهای کارگر در چیدن غذاها کمک میکنم. منشی شرکت به طرف سنگ آشپزخانه میآید. «مهندس بهتر نبود توی رستوران مهمونی میگرفتید؟!»
سرم را بالا میآورم و نگاهش میکنم «اون جوری که مهمونی نمیشد!»
میخندد. سعید هم میآید و ناخنکی به سالاد میزند «ای بابا. خانم مهتایی غذای رستوران که واسه مهندس خوب نیست.»
یکی دیگر میگوید: «مهندس، شام آماده نشد؟!»
میگویم «آمادهس، البته اگه بخواید تو قابلمه بخورید!»
دوباره کسی میگوید: «جداً مهندس اگه توی رستوران میگرفتید بهتر نبود؟»
سعید میگوید: «بابا مهندس همه پولشو واسه خونه جدید خرج کرده. پول رستوران نداره که!»
همه آن دور و اطراف میخندند. یکی دیگر ادامه میدهد: «آهان، پول اضافه کاریها تا ساعت هشت شبم بهمون داده راستی! راس میگه.»
دوباره همه میخندند. ساعت را نگاه میکنم. شش و نیم شب شده. نگاهی به پروندههای روی میزم میاندازم. هنوز چندتای آنها را بررسی نکردهام. تلفن اتاقم زنگ میخورد. سه تا زنگ نخورده برش میدارم.
«بله؟!... بله همه باید تا هشت شب بمونند... خب؟... نه امکان نداره... بله، بهشون بگید...»
گوشی را زمین نگذاشتهام که کسی بدون اجازه وارد میشود. لباس کارش رنگ و رو رفته و کهنه است. کارگر میانسال با صورت ملتمس و ریشهای مرتب و کوتاه کرده میان قاب در ایستاده.
«آقا ما یه ماهه هر شب تا ساعت هشت اینجاییم. امشب به بچه هامون قول دادیم ببریمشون بیرون. اجازه بدید امشب زودتر بریم.»
«یه ماهه تا هشت شب اینجایی، خب پولشو می گیری!»
«آقا خیر از زن و بچه تون ببینید. پولش مهم نیست. امشب بهشون قول دادیم.»
چه چیزی در صورت این مرد است که این همه جسارت به او داده. چه چیزی این کارگر را راضی کرده جلوی روی من بایستد و چنین حرفی بزند؟ چه کار باید میکردم؟
روی تخت دراز کشیدهام. اتاق تاریک است. دستهایم را باز کردهام و به سقف خیره شدهام. نور تابلوی مغازه آن طرف خیابان به لوستر میخورد. برای لحظهای بیضیهای تو در توی قرمز روی سقف میرقصند و لحظهای بعد از هم جدا میشوند. اتاق که تاریک میشود حس میکنم همه انسانها کسی برای خودشان دارند. اتاق که تاریک میشود انگار، چهار دیوارش را برای تنهایی ساختهاند. نور مزاحم دیگری هم بین آنها تکان میخورد. شاید نور موبایلم باشد. اهمیتی نمیدهم. غلت میزنم به طرف در. چشمهای ملوس است که روشن و خاموش میشوند.
ملوس ناآرامی میکند. دو تا مرد با لباس یکدست سبز نظامی و یک مرد چاق با موهای کم پشت میآیند و بالای سر جنازه میایستند. نفر جلویی مینشیند و چشمهای جنازه را میبندد. برمیگردد و به مرد چاق میگوید :«میشناسیش؟»
:« راستش رو بخواید... »
:« میشناسیش. درسته؟»
:« میدونید، پشت سر مرده حرف زدن خوب نیست. اما من فقط میدونستم تنهاست و گهگاهی اینجا با دوستاش میاد گردش.»
مرد نظامی از جایش بلند میشود و دستی به شانه مرد چاق میزند :« ببین، الان شناسایی هویتش برای ما از همه چیز مهمتره. تو کمک کن ما این رو بشناسیم، از گناهت میگذریم.»
:« قربان ما که گناهی نداریم. از این چیزها همه میفروشند.»
:« حرف بزن. کاری به کارت ندارم. این کیه؟»
:« میدونید، پشت سر مرده حرف زدن خوب نیست. اما بعضی وقتا با دوستاش میاومد خوشگذرونی. دختر و پسر با هم بودند. خودش تنها بود. کسی رو نداشت. »
:« سانسورش نکن. من این رو نمیتونم بندازم زندان. فقط میخوام دفنش کنم.»
:« سرکار داریم راستش رو میگیم. مثل این که کارکنای شرکتش بودند. خودش تنها بود. بعضی وقتا درد دل میکرد. خونوادهش رو ول کرده بود. همیشه میگفت تنهاست. به آدمهای متأهل حسودیش میشد. سرکار به من حسودیش میشد. »
و بلند میزند زیر خنده.
:« تنها بود؟ از کجا میشه کسی رو پیدا کرد حاضر باشه دفنش کنه؟»
:« سرکار، دفنش که حرفی نیست. بگو این همه ملک و شرکت و زمین به کی میرسه؟ فکر کنم کارکنای شرکتش بتونند کمکتون کنند. ولی سرکار خودش پاک بوده ها! به مولا پاک بوده.»
مرد نظامی دولا میشود و ملوس را که هنوز دارد کف دست مرد را میلیسد بلند میکند.
:« چرا انقدر اصرار داری پاک بوده؟»
:« چون واسم خیلی... چون خیلی دوستش داشتم. سرکار همه بنگاهدارها دوستش داشتند. ولی حیف که آدم تنهایی بود. هیچ وقت ازدواج نکرد.»
دستهای مرد بنگاه دارد روی کابینت خشک شدهاند. میگویم «به مرد تنها خونه نمیدید؟»
«چرا... ولی این خونه یه کم بزرگ نیست براتون؟»
درهای کابینت را آرام میبندد و رهایشان میکند. صدایش در فضای خالی خانه میپیچد.
«دوست ندارم حس کنم تنهام. تو خونة کوچیک تنهایی احساس میشه.»
«اما اگه تنها نباشی یه خونه کوچیک هم برات بزرگه.»
«همه حرفای قشنگ دنیا شدنی نیست.»
مرد بنگاهدار نفس عمیقی میکشد. با دستش صورت تراشیده و گودافتادهاش را لمس میکند. تا گذر جوانی را رویش حس کند. «این روزا هر کسی زن نمیگیره. همهش طلاق و دعوا و بگو مگو و دخالت پدر مادرها و... این جور چیزا دیگه... خونه بزرگیه. بی خیال. اشکالی نداره. نمیدونم چرا فکر میکردم دارم این خونه رو یه زن و شوهر میفروشم.»
به صورت کارگر با ریشهای مرتب شده خیره شدهام. چه چیزی این مرد را راضی میکند.؟ چه رضایتی بعد از رفتنش دارد؟ دستم را دراز میکنم که بنشیند.
«آقا اجازه بدید ما بریم. خیر از زن و بچه تون ببینید.»
«میخوام بفرستمت بری. میتونم یه ربع از وقتتون رو بگیرم؟!»
در را آرام میبندد. دستم را به طرف مبل کنار میز دراز میکنم و دوباره زیر چانهام میگذارم. چند بار پایش به میز میخورد و دوباره صافش میکند. لیوان آب رویش چند بار نزدیک بود بیافتد. صبر میکنم تا بنشیند. میپرسم « تو خوشبختی؟»
«خوشبخت؟ ها. نمیدونم. وقتی پول نباشه تعریف خوشبختی سخته آقا.»
«نه منظورم اینه که... اگه پول داشته باشی الان خوشبختی؟»
«ها.»
«چرا؟»
«ها؟!... نمیدونم. آقا اذیتمون نکن.»
«اذیتت نمیکنم. دارم ازت سؤال میکنم.»
«این سؤالا سخته آقا.»
«چند تا بچه داری؟»
«دو تا.»
«پسر یا دختر؟»
«آقا یه پسر دارم، یه دختر.»
«خدا حفظشون کنه. دوسشون داری؟»
«ها... پسره داره میره دبستان. دختره هم داره میره تو پنج سال.»
لبخند میزند و سرش را پایین میاندازد. اما باید بدانم « چرا دوسشون داری؟»
«خب بچههامند آقا. این سؤالا چیه؟ مگه میشه ننه بابا بچهش رو دوست نداشته باشه. همه زندگیمند. خار به پاشون بره، به پای مو رفته آقا.»
مادر ماشینش را کنار مدرسه پارک میکند. کیفم را توی بغلم گرفتهام. مادر عینک دودیاش را بالا میزند و با دستش در مدرسه را نشانم میدهد.
«این مدرسهته. مدرسهش خیلی خوبه. نمونه مردمیه. خوب درس بخوان.»
لبخند میزنم و سرم را تکان میدهم. ادامه میدهد «راه رو یاد گرفتی؟»
سرم را به پایین تکان میدهم. «خوبه. مدرسه که تموم شد زود بیا خونه. وای نسی با کسی حرف بزنیها.»
سرم را تکان میدهم. باز هم عینک دودیاش را روی چشمهایش میگذارد و دستش را به فرمان میگیرد. « خب دیگه. برو تا دیرت نشده. »
به عینک دودیاش نگاه میکنم. به چشمهای تاریکش.
یک بار دیگر شمارهاش را میگیرم. نور موبایلش را چند متر جلوتر میبینم. همان جا میایستم. آرام صدا میزنم. «ریحانه؟»
چشمهایم به تاریکی عادت کرده است. برگشتنش را میبینم. چیزی نمیگوید. میگویم :« چرا ما رو تنها گذاشتی؟»
آرام به طرفش میروم. تکان نمیخورد. میپرسم :« میتونم کنارت باشم؟»
:«اگه راضیت میکنه.»
:« اگه راضیم میکنه؟ من به خاطر تو اومدم.»
:« من نمیخوام به خاطر من اومده باشی.»
:« از دست من ناراحتی؟»
:« نه. از دست خودم ناراحتم.»
:« میتونم بپرسم چرا؟»
:« نپرس رئیس.»
داد میزنم :« من اینجا رئیس تو نیستم.»
:« هستی. هستی. تو فقط یه رئیسی.»
:« خب... خب... من فکر میکردم انقدر دوستم داری که راحت همه چیز رو خراب نکنی!»
« راحت همه چیز رو خراب نکردم. فقط... حس میکنم دارم در موردت اشتباه میکنم.»
:« چه اشتباهی؟!»
«نمیدونم چرا فکر میکردم تو به خانواده هم فکر میکنی. کبابش خوب شده.» و گازی به کبابش میزند. میگویم «چرا فکر میکنی من به خانواده فکر نمیکنم؟!»
«فکر نمیکنی دیگه. همهش توی تنهایی زندگی کردی. دیگه خانواده ارضات نمیکنه. چیزی نداره که بهت بده.»
«اما من هر روز به این چیزی که تو گفتی فکر میکنم.»
«تو فقط تنهایی. برای فرار از تنهایی داری بهش فکر میکنی.»
پشتم تیر میکشد. انگار توان نگه داشتن وزنم را ندارم.
به دیوار آشپزخانه تکیه میزنم. عرق روی پیشانیام را گرفته. با دستم پاکش میکنم. زن کارگر دارد همه غذاها را از روی میز برمیدارد و توی ظرفشویی میگذارد. سعید هم با دو تا ظرف خورش نصفه پشت سر زن وارد آشپزخانه میشود. موهای زن به پیشانیاش چسبیده. دلم میخواهد روسریاش را از سرش دربیاورم تا مثل بقیه مهمانها راحت باشد. سعید نگاهی به زن و بعد به من میکند. ظرفها را توی ظرفشویی میگذارد و میرود. زن هنوز همانجا ایستاده. آرام به طرفم میآید. و صورتش را به گوش من نزدیک میکند. « آقا، این پسره داره اذیتم میکنه. هی حرف مفت میزنه.»
«چی میگه؟»
همان طور درگوشی میگوید «آقا ما خانوادهداریم. داریم به خاطر اونها میایم کارگری. میتونستیم خیلی کارهای دیگه بکنیم... بیخیال ظرفا رو میشوریم میریم. فقط بگید اذیتمون نکنند آقا.»
از فکری که کردم شرمنده میشوم. میگویم « میخوای همین الان بری؟»
«نه. ظرفا رو میشوریم بعد میریم.»
«اگه اذیتت میکنند خب الان برو. ظرفا رو خودم میشورم.»
دست میکنم توی جیبم که دستش را جلو میآورد. « نه آقا. ما کارمون رو تموم میکنیم بعد میریم.»
به صورتش نگاه میکنم. با اینکه به میانسالی نرسیده اما مصمم و قوی است. چه چیزی به این وجود نحیف اینقدر تحمل داده؟ چه چیزی این زن را اینقدر قوی نگه داشته؟ چشمم بی اختیار دنبال ریحانه میگردد که... از اول توی مهمانی نیست. میگویم « برو کارت رو بکن. من درستش میکنم. از آشپزخونه بیرون نیا. کارت که تموم شد بیا پولت رو بگیر و برو.»
سرش را تکان میدهد. به ظرفشویی نگاه میکنم.
مرد بنگاه دار دستش را به ظرفشویی میگیرد تا وزنش را روی آن بیاندازد. میپرسم «واسه شما که فرقی نمیکنه. شما قراره پولش رو بگیرید.»
«آره... اما همسایهها... نمیدونم آقا. اگه پسندتون شد مبارکتون باشه.»
«همیشه خودتون واسه خرید این خونه میاید؟»
«اینجا خونه خودم بوده. سر یه سری مسائل دارم میفروشمش.»
«با خانومتون حرفتون شده؟»
نفس عمیقی میکشد. «شما تا حالا ازدواج کردید؟»
نمیخواستم دروغ بگویم. اما لزومی هم نداشت راست بگویم «آره. از هم جدا شدیم.»
«پس حتماً شمام این چیزا رو دیدی دیگه. دخالت پدر و مادرا، دعواها، این جور جر و بحثا دیگه.»
«دوسش داشتید؟ باهاش خوشبخت بودید؟»
«نمیشه گفت. وقتی پول نیست خیلی وقتا خوشبختی خراب میشه. اما بدون پولم میشه خوشبخت بود.»
«مشکل ما پول نبود. نظر من برعکسه. باورم نمیشه شما دارید میگید به خاطر بیپولی جدا شدید.»
«آره. مشکلمون پول نبود. مشکلمون این بود که با پولا داریم چی کار میکنیم. تا وقتی پول نیست به امید پول زندگی میکنی. وقتی هم اومد همه سرش دعوا میکنند. هر کسی دوست داره یه جوری خرجش کنه. میفهمید چی میگم دیگه؟»
«وقتی پول نبود خوشبخت بودید؟»
«پول بود. نه این که نباشه. ما سرش یه دل نبودیم. میدونید چی میگم. یه خونه به این بزرگی واسه هر دوتامون کوچیک شده بود.»
به فضای بیرون پنجره خیره میشوم. ملوس خودش را دارد به پایم میمالد. بلندش میکنم و توی بغلم میگیرمش. با صورتم پوست کمرش را لمس میکنم. با دستش، دستم را باز میکند. شروع میکند به لیسیدن کف دستم. انگار کف دستم چیزی باشد.
پایان.
لینک ثابت
موضوع : داستان های عاشقانه
امروز صبح هم، مثل تمام این صبح های تازه، با سردرد همیشگی ام بیدار شدم. سرم به شدت درد میکرد اما می دانستم بعد از اینکه دست و صورتم را آب بزنم و کمی با دست هایم روی سینک دستشویی فشار بیاورم، سرم سنگینی اش را می اندازد و من می توانم همان طور که محتوای معده ام را خالی کردم، محتوای سنگین سرم را هم توی همان چاله معروف بیاندازم. با چشمانی که هنوز کور خواب بودند ساعت را نگاه کردم. نفهمیدم ساعت چند بود. اصلا برایم مهم نبود. پاشدم رفتم دست شویی. مثل همیشه باید کلی صبر میکردم تا جناب معده اجازه دهند محتویاتشان خارج شوند. خوردن این همه قرص مسهل هم دوای دردم نبود. پس از چند دقیقه بالاخره توی معده ام احساس تخلیه کردم و توانستم از خوابی که چشمانم را داشت دوباره پر میکرد خلاص شوم. بلند شدم تا سر و صورتم را آب بزنم. سرم دیگر داشت سنگینی اش را بیرون می انداخت. این سنگینی درست از وسط ابروهایم مثل زاییدن بچه، بیرون می آمد. سرم گیج گیجی میزد و بعد یک دفعه همه چیز به حالت عادی برمیگشت. زبانم را در آوردم. تنها فرقی که با خیار داشت این بود که نمی شد آن را خورد. قرص های جورواجور هم چاره ام نکرده بود. دکتر می گفت عصبی است. مسخره است. هر جا که نمی توانند دردی را درمان کنند میگویند عصبی است. وقتی از دست شویی بیرون آمدم هنوز همه خواب بودند. لباس هایم را عوض کردم و به توصیه همان دکتر احمق، یک لیوان آب سرد را ناشتا خوردم. درد سردی توی معده ام به وجود آمد و تمام صورتم را جمع کرد. دیگر عادت کرده بودم به این همه درد. حالا هم باید سریع تر لباس هایم را عوض میکردم و راه می افتادم تا به سر کلاس برسم. سر کلاس همان استاد که اگر چند ثانیه دیر برسی راهت نمیدهد. لقمه پیچم را گذاشتم توی جیب کاپشنم. آه... باز هم سیگارم خرد شد. مسخره است. همه اش میگویم حواسم هست اما باز هم سیگارم میشکند. درش می آورم و نگاهش می کنم. خردِ خرد شده. دیگر به درد نمی خورد. جیره امروزم را هم به باد دادم. دیگر هم نمی توانم سیگار بخرم چون تمام مسیر خانه تا دانشگاه هیچ سیگار فروشی پیدا نمیشود. سیگار را میچپانم توی جیبم. در را باز میکنم و راه می افتم. ساعت مچی ام را نگاه میکنم. نه ..... ساعت هفت و نیم است. و من باید مسافتی که حدود چهل و پنج دقیقه راه است را نیم ساعته بروم. این بار دیگر حتما باید با تاکسی بروم. میدوم سر خیابان. درد هنوز توی معده ام می پیچد و با هر گامی که می دوم انگار بالا و پایین میشود. به زور خودم را میرسانم. درد دارد دور میخورد. داد میزنم :«دانشگاه!!» نگه نمیدارد. باز هم یکی دیگر. این یکی هم نگه نمیدارد. نمی دانم چه شده. لقمه ای که توی جیبم را چپاندم در می آورم و سعی میکنم یک گاز از آن بزنم. تند و تند می جوم و پایین میدهم تا شکمم آرام بگیرد. یک تاکسی دارد می آید. لقمه را نجویده پایین میدهم و داد می زنم :«دانش...» تاکسی چند قدم جلوتر نگه میدارد. راننده توی آینه اش نگاه میکند و با دستش اشاره میکند کجا. می خواهم جوابش را بدهم. اما نمی توانم. برای چند لحظه حالت تهوع تمام وجودم را میگیرد. راننده چند تا فحش میدهد و راه می افتد. آرام میروم سمت جوب کنار خیابان و هر چه خوردم را دست نخورده تحویل طبیعت میدهم. همین طور عق می زنم و کثافت های ته جوب را نگاه میکنم. سرم برای یک لحظه تیر میکشد و تمام تنم شروع میکند به عرق کردن. هنوز هم دارم عق می زنم اما دیگر چیزی ته معده ام پیدا نمیشود که بیرون بیاید. اشک چشم هایم را گرفته و روبرویم را تار می بینم. یک ماشین کنار خیابان نگه میدارد. نمی دانم کیست. اما هر که هست مرا می شناسد که دارد به اسم کوچک مرا صدا میزند. صدایش آشنا است. همان پسری است که الان با هم کلاس داریم. :«حالت خوبه؟!» می شناسمش. با دیدن حال و روز من سریع از ماشین پیاده شده. مرا می رساند درمانگاه و می رود. دوست ندارد دیر برسد. ازش تشکر میکنم و می روم توی اورژانس تا بستری شوم. سریع چند تا پرستار خانم و جوان می آیند و مرا می خوابانند روی تخت مسخره ای که بوی ساولن و الکل از همه جای لعنتی اش می آید. دکترم هم یک خانم نسبتا جوان است. حلقه توی دست چپش که زیر تخته درمان را گرفته بدجوری توی ذوقم میزند. انگار ته دلم می خواستم بهش بگویم دوستت دارم اما حالا نمی توانم. بهم میگوید :« همراه دارید؟!» با سر نفی می کنم. :«دفترچه بیمه چه طور؟!» همان طور که داشتند بالای بازویم را می بستند تا رگم را پیدا کنند گفتم :«باید زنگ بزنم برام بیارند» :«شماره تونو بدید براتون تماس بگیرند.» من همان طور نگاهش میکنم. با همان نگاه خشم آلود توی صورتم زل میزند :« بگید دیگه!!!» :« به شما بگم؟!» :«آره دیگه» پیش خودم گفتم :« آخه احمق مگه میخوای به کی شماره بدی»شماره ام را شمرده شمرده گفتم. و بعد هم اسم و فامیلم را. پرستارها می خواستند توی رگ دست لاغر مردنی من یک سِرُم را فرو کنند. اما همین طور داشتند فقط الکل مالی اش میکردند. تا اینکه بالاخره یک نفر گفت :«خانم دکتر رگش پیدا نمیشه» خانم دکتر جسور تخته را داد به یکی از پرستار ها و سوزن سِرُم را گرفت. چند تا ضربه زد بالای ساعدم. و سعی کرد سوزن را وارد کند. درد شدیدی احساس کردم. و یک دفعه مثل برق گرفتگی از بین رفت. سوزن را در آورده بود و پنبه ای را محکم روی جایش فشار می داد. با نگاهش رگ دستم را دنبال کرد و بعد صاف زل زد توی چشم هایم. :« نگاه نکن.» سرم را گذاشتم روی پشتی و دوباره درد تکرار شد. چند لحظه گذشت و بعد دوباره در آورد. دو سه بار دیگر هم این درد تکرار شد تا اینکه بالاخره گفت :«سِرُمو بدید» یک ساعت زیر سِرُم بودم. مادرم خودش را رسانده بود. اما همین که دفترچه را با چهار پنج هزار تومان پول برایم آورده بود و یک بوسه از پیشانی ام برداشته بود، رفته بود سرکارش. میگفت همین یک ساعتم زوری مرخصی گرفته. باید کلی دلیل می آورد برای دیر رسیدنش. من توی این یک ساعت حتی نتوانسته بودم بخوابم. سرم به شدت سنگین بود و دکترها و پرستارها داشتند توی سالن بیمارستان فقط میگفتند و میخندیدند. هیچ کس به حال من کاری نداشت که مثل مار دور خودم میپیچیدم. سِرُم که نیمه شد، دکتر آمد بالای سرم. نگاهی به من انداخت و گفت :« حالت خوبه؟!» هنوز نگاهم به آن حلقه لعنتی دست چپش بود. انگار دلم میخواست بغلش کنم و برای ثانیه ای هم که شده یک نفر را داشته باشم، اما نمی توانستم. با سر و نگاهی غمناک تایید کردم.داشت برگه های روی تخته را نگاه میکرد. :«سرگیجه نداری. ( با سر گفتم نه) حالت تهوع، دل پیچه...» باز هم با سر نفی کردم. تند و تند یک چیزهایی توی برگه نوشت. مهربان شده بود. فکر کنم بوی پول به مشامش رسیده بود. :«مشکل خاصی نداری؟» :«احساس میکنم سرم سنگینه.» :«الان میگم یک سِرُم آنتی بیوتیک بیارند بهت بزنند.» اسم سِرُم را که آورد یاد دردهای بدی که همین اولی اش داشت افتادم. صورتم جمع شده بود. نگاهم کرد و گفت :« نگران نباش. تو همین یکی می زنند.» بعد هم با همان لبخند مسخره راهش را گرفت و رفت. سرم را بالا آوردم و نگاهی به سِرُم انداختم. یک جای دیگر هم داشت. دوباره سرم را زمین گذاشتم و سعی کردم بخوابم. اما چه طوری. پرستار با دوستم که از کلاس برگشته بود آمد بالای سرم و سِرُم آنتی بیوتیک را وصل کرد. دوستم یک لبخند روی صورتش بود. اما همین که پرستار سِرُم را وصل کرد و رفت، سرش را تکان داد و گفت :« استاد حذفت کرد. بهش گفتم مریضی .... خودم رسوندمت. اما گفت جلسه های قبلو کجا بوده؟! استاد احمقیه ولش کن» دیگر ده تا سِرُم بیوتیک و آنتی بیوتیک هم نمی توانست سردردم را خوب کند. سعی کرد با کلی صحبت و جوک تعریف کردن مرا آرام کند. میخواست مثلا بگوید:«مشکلی نداره، پیش میآد» و هزار و یک حرف دیگر اما مگر میشود درسی را که با هزار زور و زحمت خوانده بودم به همین راحتی حذف شود. من به پاس کردن این درس احتیاج داشتم. اما سعی میکردم عادی جلوه دهم. حرف های مسخره ما ادامه داشت تا اینکه دکتر دوباره آمد بالای سرم. با کلی برگه که از آزمایشگاه آمده بود. سرش را تکان داد و برگه ها را داد دست دوستم. :«خوشبختانه هیچ مشکلی ندارید. نه قندتون افتاده بود نه فشارتون نه چیز دیگه ای» دوستم گفت :«پس چی شده؟!» :« عصبیه» دلم میخواست همان جا، دکتر را با همان حلقه توی دستش خفه کنم. دوستم برگشت و صورتم را نگاه کرد. سِرُم ها را هم که دیگر تمام شده بود در آورد و گفت :«حسابداری حساب کنید، بعد می تونید تشریف ببرید.»
لینک ثابت
موضوع : داستان های عاشقانه
درست روبروی من نشسته بود. یا چیزی شبیه به این. چادر گلدارش را توی دست جمع کرد. :« می دونید؟ شما پسر خیلی خوبی هستیدا. اما... » سرم را انداختم پایین و آرام گفتم :« خوبی از خودتونه » ساعت مچی ام را نگاه کردم. منتظرش بودم. مرد لیوانهای بزرگ قهوه را گذاشت روی میز :« آقا دو تا قهوه تون » - « آقا میشه یکیشو دیرتر بیارین؟ دوستم هنوز نیومده » از گفتن کلمه دوست شرمم شد. زیر آفتاب تنبل زمستان روی نیمکت پارک نشسته بودیم. برگهای زرد همه جا ریخته بودند. سرم را بردم نزدیک گوشش :« می دونی واسه اینکه گرممون بشه می تونیم چی کار کنیم؟ » چشمهایش را گشاد کرد. بعد چشمک زد و سریع انگشتان دستش را چرخاند :« چی؟ » - :« همدیگه رو بغل کنیم. » لباسش را جمع کرد و خودش را کنار کشید. مرد سرش را خم کرد. :« اما دیگه ریختیم. نمی شه برش گردونیم » :« حالا نمی شه یه کاریش بکنید. یه ربع دیگه به زور می رسه » همین طور کجکی من را نگاه می کرد. دوباره گفتم :« چی کار کنیم؟ » سرش را بلند کرد و یکی از لیوانها را برداشت. :« بذار با رئیس صحبت کنم » نگاهم به بزرگی لیوان روبرویم بود. خرده های لیوان همه جا را پر کرده بود. دستهایم می لرزید. می خواستم تکه های بزرگش را جمع کنم. اما انگار هزار تکه شده بود. جارو را از گوشه کابینت برداشتم. سرم را پایین انداخته بودم و پایم را روی برگها می زدم. خرش خرش صدا می داد. چند دقیقه ای بود که هیچ حرفی نزده بودیم. سرش را آورد بالا. -:« بریم؟ » :« از دست من ناراحتی؟ » -:« تا حالا به یه سری چیزا فکر کردی؟ » به چشمهایش نگاه کردم. مثل همیشه نبود. :« چه چیزهایی؟ » -:« چند سال اروپا بودی؟ » :« بهم میاد خارج کشور رفته باشم؟ » -:« ولی رفتارت اونجاییه » چادر گلدارش را هنوز سفت گرفته بود. :« به همه چیزهایی که گفتم فکر کردی؟ » :« ما از یه طبقه اجتماعی هستیم. فقط .... » -:« فقط چی؟ این فقطه مهمه. » دستم را توی جیبم کرده بودم. هوا خیلی سرد بود. سر پارک بازی که رسیدم باید می ایستادم. سرم را آوردم بالا. همانجا ایستاده بود. سلام کردم. -:« سلام » دستش را به طرفم دراز کرد. بیشتر از اینکه از دست دراز کردنش تعجب کنم از ناهماهنگی سیاهی چادر و سفیدی دست بیرون آمده اش تعجب کردم. :« تو هیچ وقت این کار رو نمی کردی » -:« خودت گفتی آدم با یه دوست دست می ده » :« داری یه دستی می زنی؟ » دستم را از جیبم در آوردم. باید کلید را پیدا می کردم. دستم می لرزید. کیف را زمین گذاشتم. تند تند نفس می کشیدم. کلید را با دو تا انگشت گرفتم. در را باز کردم. تشنه ام بود. خم شدم تا کیف را بردارم. سرم خورد به در که هنوز باز نشده بود. دستی به شانه ام زد. سرم را آوردم بالا :« امروز حواست نیستا. باز ترازت اشتباه در اومد. چی کار می کنی؟ » چشمهایم را از روی میز برداشتم و به چشمهای مدیر نگاه کردم. تراز را گرفتم و نگاه کردم. نمی توانستم ببینم اشتباه کجاست. فقط گرفتمش :« چشم جناب رئیس. الان درستش می کنم » رفتم پشت میز بنشینم که دوباره زد به شانه ام. :« کمکی از دست من برمیاد؟ اتفاقی افتاده؟ » درست روبروی من نشسته بود. یا چیزی شبیه به این. چشمهایش مثل همیشه نبودند. چادر گلدارش را سفت گرفته بود. :« تو خیلی راحتی. من نمی تونم تحملت کنم. » :« منظورت چیه؟ » :«ما قرار بود با هم دوست باشیم. نباید میومدی خواستگاری» دستش را پایین نمی انداخت. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. دستش را تکان داد. :« دست بده دیگه. کل پارک دارن نگامون می کنن » :« نه!... بریم یه جا بشینیم » کیف را گذاشتم کنار کابینت. لیوان را از روی سنگ آشپزخانه برداشتم. تصویر بزرگ قلب رویش را خیلی دوست داشتم. و دو تا آدمک کناری و عبارت بزرگ Love is. لیوان را زیر شیر آب گرفتم. باران روی تنهایی می بارید. آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باران می بارید. پایم را محکم روی برگها می کوبیدم. موهایم خیس و آویزان شده بودند. از کنار خیابان راه می رفتم. ماشینی کنارم ایستاد :« بچه پایین شهر، از تو پیاده رو برو. اینجوری یکی می زنه بهت ها » صدای بوق ماشین بعدی به من فهماند که دارم از روی خط کشی دوم حرکت می کنم. سرم را گرفتم بالا و موهایم را درست کردم. از در که وارد شد موهایش به پیشانیاش چسبیده بود. در کافی شاپ را بست و با چشمهایش دنبالم گشت. حتی وقتی من را پیدا کرد عکس العملی نشان نداد. فقط سرش را انداخت پایین و یک راست آمد روبروی من نشست. کیفش را گذاشت کنار میز :« سلام. چطوری؟ شرمنده دیر رسیدم » :« اشکالی نداره. بذار بگم قهوه تو بیارن » -:« نه! زود باش بگو می خوام برم » :« من تنهایی نمی تونم چیزی بخورم. » -:« خوب پس نصفشو من می خورم. نصفشو تو بخور » لیوان را برداشت و شروع کرد به هم زدن. وقتی دستم خیس شد فهمیدم لیوان پر شده. شیر آب را بستم. دستم هنوز می لرزید. لیوان به دهانم نرسیده افتاد. صدای شکستنش را انگار همه خانه خالی شنیدند. زانوهایم شل شدند و روی زمین ولو شدم. با سینی چای از آشپزخانه آمد بیرون. تا حالا با چادر گلدار ندیده بودمش. :« به نظرت چطوره مامان؟» :« بذار بیاد. هنوز که نیومده » :« همین طوری، نگاه اول » سرش را برگرداند و چپ چپ نگاهم کرد. قهوه را تا نصفه سر کشید و به طرفم گرفت. آرام دستم را بردم و لیوان را گرفتم. گفتم :« منظورت چیه؟ » :« تا حالا چند تا دوست دختر داشتی؟ » :« این حرفا یعنی چی؟ » لیوان را گرفتم و روی میز گذاشتم. :« فکر کن منم یکی از دوست دخترات. فراموشم کن. » :« ولی من می خوام باهات ازدواج کنم » :« من نمی خوام. من فقط می تونم دوستت باشم. » :« اینه همه اون حرفایی که توی این یه سال زدی؟ » :« حرفای من پیمان نامه صلح نبود. » خودم را به طرف گوشه خیابان کشیدم. پاهایم سنگین شده بودند. دستم را به یکی از درختهای کنار خیابان گذاشتم و ایستادم. سرم را به طرف بالا چرخاندم و آسمان را نگاه کردم. درختها چه ارتفاع حقیری داشتند. چشمهایم را بستم و روی زمین رها شدم.
لینک ثابت
موضوع : داستان های عاشقانه
دستم را توی جیبم محکم تر کردم و نگاهم را به زوجی که از روبرو می آمدند دوختم. دختر بیست و چندی بیشتر نداشت. موهایش کامل زیر روسری جا شده بود و صورتش را با آرایشی مختصر ماسک زده بود. دست پوشیده اش را طوری دور دست های مردش پیچیده بود که انگار هیچ وقت نمیخواست از دستش بدهد. شاید همین باعث شد که من دست شکسته و صورت تازه بهبود یافته مرد را ببینم. زیر چشم های مرد کمی گود رفته و سیاه شده بود و به سختی راه می رفت. هرچه بیشتر نزدیک میشدم، بهتر میتوانستم حسی که بین آنهاست را درک کنم. دختر صورتش را برگرداند و گفت :« اونجا چی نوشته؟! » مرد آرام گردنش را چرخاند و به همان ملایمت گفت :« دبی... رِستانِ....» یک صدای زنانه و سرزنشگر گفت :« دبستانِ ...» و بعد.... و بعد موتور سیکلت آرام توی کوچه پیچید. مردی رویش نشسته بود، حواسش به اطرافش نبود. آستین مچش را بالا زد و نگاهی به ساعتش انداخت. احساس کرد دیرش شده. آستینش را روی ساعت کشید و گازی به موتور داد. سرعتش زیاد شده بود. پاکت شیرهای توی خورجین موتور همین طور لاق و لوق میکردند و به صاحبشان هشدار می دادند. همین طور گاز میداد و به سمت انتهای کوچه می رفت. شاید یک لحظه غفلت یا بی احتیاطی باعث شد که محکم بخورد به ماشینی که بی هوا وارد کوچه شد. موتور محکم خورد به در ماشین و با کلاه کاسکت پرت شد توی شیشه راننده. وقتی دوباره با بازتاب پرتابش، پرت شد روی آسفالت جاده و کلاه کاسکت از سرش برداشتند، صورت مردی که جلوی رویم بود تصویر شد. مردم دورش جمع شدند و سوار ماشینش کردند. نیم ساعت دیگر بیمارستان بودند و به اورژانس منتقلش کردند. از روی تنها شماره تلفنی که توی جیبش بود زنگ زده بودند و زنش را خبر کرده بودند. همان دختر روبرویی آمد و پشت در اتاق عمل ایستاد. کنار درب اتاق عمل نشسته بود و ریز ریز گریه میکرد. صورتش هیچ آرایشی نداشت و خیالش نبود که آرایشی که نکرده به هم بریزد. همین طور سرش را زیر گرفته بود و کاشی های سبز و سفید سالن را خیس میکرد. پیرزنی دولا دولا آمد و دست دختر را گرفت. سرش را که بالا آورد یک لبخند مهربان دید، روی صورتی که از فرط تجربه جمع شده بود. یک کم انکار و اصرار بینشان رد و بدل شد تا اینکه دختر بلند شد و کنار پیرزن نشست. مرد که از اتاق عمل بیرون آمد، دستش را گچ گرفته بودند و شکمش را جراحی کرده بودند. اما همین طور بیهوش و بیدرد روی تخت افتاده بود. همراهش رفت و بالای سرش ماند. روزها به او غذا می داد و شبها بالای سرش میخوابید. حتی بعد از دو سه روزی که دیگر از بیمارستان مرخص شده بود از او پرستاری میکرد. اما حواس مرد سرجایش نبود. غذا روی لباسش میریخت و یا دستش میلرزید و چیزی را می انداخت. اما نگاه هایشان همانطور زیبا بود. چند مدت که گذشت، او را میبرد بیرون و سعی میکرد راهش ببرد. یکی از همین روزها، وقتی جلوی یک پسر سمج رسید که زل زده بود به آنها صورتش را برگرداند و گفت :« اونجا چی نوشته؟! » :« دبی...رِستانِ...» :« دبستانِ ...» و بعد من صورتم را برگرداندم تا ببینم چی نوشته. روی یک پلاکارد بزرگ تبلیغاتی که از چند صد متری راحت میشد روی آن را خواند، خیلی بزرگ نوشته شده بود :«دبستانِ صدر »
لینک ثابت
موضوع : داستان های عاشقانه
تنها میرود. تنها می آید. همیشه تنهاست. عاشق تنهایی است. کسی نمیداند چرا اینطوری شده. و آیا این طوری شده یا همیشه این طوری بوده. از موقعی که او را میشناسند تنهایی را دوست داشته. همکارانش هم دیگر به این رفتار او عادت کرده اند. اما رییس نه. امروز رییس او را خواسته بود تا به او بگوید یا دست از تنهایی بردار یا جای دیگری برای خودت پیدا کن. این تمام حرف رییس بود در همان چند دقیقه ای که توی دفترش نشست و بیرون آمد. نمی دانست چرا. فکر میکرد شاید چون برنامه جدیدش مشکل پیدا کرده دارند این کار را با او میکنند. و یا شاید دیگر توان گذشته را ندارد. برای همین تمام این روز تعطیل برفی را توی خانه ماند و بین سایت های مختلف به دنبال ایراد برنامه اش گشت. اما راه حلی پیدا نکرد. هر چه بیشتر میگشت کمتر احساس یافتن میکرد. تا اینکه شب شد. به گلدان هایش آب داد. ماهی ها را غذا داد. و یک کم با پرنده هایش بازی کرد. بعد هم لباس های گرم و قیمتی اش را پوشید و از خانه بیرون رفت. باید یک کم راه می رفت تا راه حل مشکلش را روی برف کاغذی کوچه پیدا کند. به پارک که رسید دست هایش را از جیبش در آورد و یک صندلی را که پر از برف بود را با آن پاک کرد. فقط به اندازه یک نفر. بعد هم هاه کردو سرجایشان گذاشت. همین طور روی تنهایی خودش ساکن غلت میزد که یک مرد معتاد مقوایی گذاشت روی صندلی پارک و کنارش نشست. تند تند حرف میزد. طاقت سرما را نداشت :« چیه خسته ای. ؟ » جوابی نمیدهد. :« میخوای یه چیزی بدم آروم بشی؟» باز هم سکوت فضا را رنگ میکند. حتی رویش را برنمیگرداند تا صورت طرف مقابلش را ببیند. مزاحم توجهی نمیکند. اصلا او برای مزاحمت آمده. سریع یک سیگار از جیبش در می آورد و به طرف او دراز میکند. او آنقدرها هم چشم و گوش بسته نیست. آن قدر ها هم ساده نیست که با یک ماچ , خر شود !! نگاهی عاقل اندر سفیه به مرد میکند , دست هایش را توی جیبش محکم تر میکند و راه می افتد. مزاحم هم بلند میشود و داد میزند :« های سوسوله. ما ده تا مثل تو رو می خریم آزاد میکنیم. واس ما کلاس نذار. » او هیچ عکس العملی ندارد. انگار نه انگارحرفی زده شده. می رود تا در سیاهی شب گم شود که صدای جیغی، فضا را بنفش میکند. صدای جیغ زنی که میدود و به او میرسد. :« آقا تو رو خدا نجاتم بده. این دیوونه میخواد منو بزنه.» بدون این که صورت دخترک نگاه کند برمیگردد و صورت مزاحم را ورانداز میکند. همان کسی است که چند دقیقه که نه انگار چند لحظه پیش کنار او بوده. نگاه هایش آنقدر قوی و سنگین است که سنگ را آب میکند. مزاحم هنوز میخواهد حمله ور شود که تنهایی دست هایش را مشت میکند و قیافه اش رنگ بر میگرداند. هر کس دیگری جای مزاحم بود هم همین کار را میکرد. دمش را گذاشت روی کولش و رفت. چند لحظه طمانینه بود تا مرد مزاحم برود. دختر نگاهی به صورت مرد تنها میکند تا او صورتش را برگرداند و از او تشکر کند. اما انگار.... :« آقا خیلی ممنون. » مرد یک تعظیم ساده و ملایم می کند تا فقط بگوید شنیده و به ادبش احترام گذاشته. بی توجه به این که این زن خواسته دیگری هم دارد که باید بگوید. همان طور که دارد انگشتش را گاز میزند و رفتن مرد را نگاه میکند به خودش می آید. میدود سمت این مرد و کنارش شروع میکند به راه رفتن :«می تونم تا یه جایی باهاتون بیام. » برای اولین بار مرد به صورت این زن نجات پیدا کرده، نگاه میکند. یک صورت ساده و سفید با یک خط هلالی مو بالای پیشانی. موهایش کامل زیر روسری جا شده و پیشانی کوتاه و بینی بلندش را با یک هارمونی قشنگ درست کرده. چانه اش را هم زخمی از دیرباز چنگ انداخته و ناراحت کرده. دخترک نمیدانست معنی این همه نگاه تایید است یا نه. فقط نظاره کردن مرد را به نیت تایید میگذاشت. مرد به خودش آمد و بالاخره با سر تایید کرد. دخترک با همان صدای معمولی و نگران خودش گفت :«خیلی ممنون » ابتدای راه رفتن این سکوت زیاد اذیت میکرد. خیلی هم اذیت میکرد و دخترک را توی بهت مرده ای جا گذاشته بود. بهتی که با اولین کلام خودش تا انتهای آخرین کلمه ادامه داشت :« میدونید چرا... من... این موقع شب ....اینجام ؟» سکوت یعنی اینکه نمیخواهد جواب دهد.زن هم مثل کسانی که مجبور است، ادامه میدهد :« نمیدونی. من قراره جای یه برنامه نویس توی یه شرکت کار کنم اما .....» رنگ چهره مرد عوض میشود اما سعی میکند به روی خود نیاورد. حرف هم ادامه پیدا میکند :« اما من دوست ندارم این اتفاق بیافته. چون واقعا کار برنامه نویس قبلی خوبه. فقط مشکلش اینه که اجتماعی نیست. این یه کم عذابم میده که یه نفر ، فقط به خاطر این که اجتماعی نیست داره از کارش اخراج میشه..... اومده بودم تا فکر کنم و آروم بشم. » دختر دست های بی دستکشش را هاه میکند و به پسر که رنگ چهره اش برگشته نگاهی می اندازد. هنوز هم مردد است و دارد با خودش کلنجار میرود. فهمیده که احتمال اینکه موضوع مورد بحث خودش باشد کم نیست و شاید الان دارد با رقیب خودش روی برف های کاغذی این خیابان قدم میزند. پشت لب هایش فشار عجیبی احساس میکند. الان کارش مهم تر از عقیده تنهایی است. سعی میکند با همان فشار و سدی که جلوی دهانش بسته ، دست و پا شکسته سوالش را بپرسد :« حالا می خوای چی کار کنی ؟! » دخترک نفسش را کامل میدهد و نور شوق مثل بیرون آمدن از تونل ، دلش را باز میکند. :« چه عجب شما یه حرفی زدید. دیگه داشتم مایوس می شدم...... نمیدونم باید فردا ببینمش. تنها راه ارتباط برقرار کردنه. من رییسمو راضی کردم که دونفری خیلی بهتر از تنهایی میشه برنامه تحویل داد تا تنهایی. یک هفته از رییس فرصت خواستم تا این مشکلو حل کنم. ولی همه چیز به اون بستگی داره.... من فقط میتونم پیش نهاد بدم. » این حرف ها دارد تیشه به پایه بنایی میزند که سال ها برای ساختنش، آجر به آجر آورده و روی هم گذاشته. ریزش هم همین طور ادامه دارد چون خطابه ادامه دارد!!!! :« من از تنهایی اصلا خوشم نمیآد. فقط وقتی قراره برای زندگیم یک تصمیم مهم بگیرم تنهایی رو انتخاب میکنم. مثل الان.... شاید اگه بتونم راضی اش کنم که این مرد میتونه با یه نفر دیگه هم کار کنه ..... یا راضی اش کنم لا اقل وقت بیشتری بده ... نمیدونم فردا باید بشه.» دست هایش را هاه میکند که بدون دستکش دارند یخ میزنند و سفید تر میشوند. حسابی یخ کرده. هم خودش و هم تمام بدنی که دارند زیر این فشار سکوت له میشوند. و مرد نمیداند چه کند:« سردته ؟!» دختر سرش را تکان می دهد و نگاهی به صورتی که دارد یخ درونش را میشکند میاندازد. مرد دست هایش را از جیبش بیرون میکند و دستکش هایش را در می آورد. دست های دختر دارد یخ میزند و مرد با این لباس کلفت و گرم احساس دختر را نمیتواند درک کند. فقط دستکش ها را به سمتش دراز می کند و سعی میکند احساسی که دارد را با این سوال پنهان کند :«میخوای تو کدوم شرکت کار کنی؟!» دختر بهتش زده. :« یه شرکت کامپیوتری درست دو تا کوچه بالاتر از اینجا. وسط اون کوچه » و با دست به همان کوچه اشاره میکند. شکی که داشت حالا به یقین تبدیل شده بود. نگاهی به دست های دخترک کرد که سفید شده اند و یک خال گوشتی روی آن ، پایین تر از تلاقی دو انگشت سبابه و وسط جا خوش کرده. دختر نگاه سنگین مرد را روی دستش احساس میکند و مثل همیشه از این خال که دایم موجب این نگاه های سنگین میشود شرمش می گیرد. :« دستکشا رو نمیگیری. دستات یخ کردند. » خواست با این سوال کتمان کند که خال را دیده و شرم دختر را کم کند. :« بگیر. رسیدی خونه تون ازت میگیرم. » دختر تشکر کرد و دستکش ها را گرفت. هر دو ایستادند تا دختر دستکش ها را دستش کند. مرد داشت نسبت به این دختر احساس احترام میکرد. :« کار خودت چه طوره ؟!» دختر چشم هایش را تنگ کرد و پرسید :« ببخشید ...چی ؟! » :« کار خودت چه طوره. فکر میکنی در حدی هستی که استخدامت کنند ؟! » و با سر چند بار و با اطمینان تایید کرد :« آره. اگه کارم خوب نبود که نمیتونستند منو جایگزین یک برنامه نویس فوق العاده بکنند. اما .... تنها چیزی که آزارم میده همونیه که گفتم. دوست ندارم یک آدم با تمام انسانیتش، از من ناراحت بشه » راه که افتادند مرد پرسید :«چرا اصرار داری ازت ناراحت نشه ؟» :« نمیدونم.... بیشتر دوست دارم با هم باشیم. میدونم اگه این کسی رو که دارند به زعم خودشون اخراج میکنند، از دست بدند، مطمئنا جایی رو داره که بتونه بره و چند برابر اینجا حقوق بگیره. اما .... شاید دوست دارم استادم باشه. » :« و اگه نخواد استاد تو باشه. » :« من باید ازش خواهش کنم. و میدونم که فردا هم باید همین کارو بکنم. ...» مرد ته دلش داشت به این دختر احساس احترام میکرد. دختر که حالا احساس راحتی بیشتری میکرد پرسید :« به نظرتون اگه خواهش کنم قبول میکنه ؟! » و مرد با سر تایید میکند. تا چهار راهی که انگار میتوانست محل جدایی باشد هیچ کدام حرف نزدند. سر چهارراه دختر پرسید :« شما کدوم وری تشریف می برید؟!» مرد به روبرو اشاره کرد.دختر داشت تند تند دستکش ها را درمیآورد تا به مرد بدهد :« دستت باشه . فردا ازت میگیرم . توی همون شرکتی که چند تا کوچه پایین تر بود.» دختر بهت زده مرد را نگاه کرد. و بعد از چند لحظه که دست تکان دادن مرد را دید فهمید که نقشه اش گرفته. داد زد :« خیلی ممنون. امیدوارم همکارای خوبی با هم باشیم. » و با لبخند مرد روبرو شد که داشت تایید میکرد.
لینک ثابت
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
سکوت گذر زمان را ، هم چون پر شدن دایره ساعت ، ثانیه ثانیه پر میکرد. اتاق ساکت و روشن بود و هر چیزی در حجم خودش جا گرفته بود الا من. همه چیز هم به چشمانی بر می گشت که نمی توانست مرا نگاه کند. همین طور حرف های بی مورد میزد و از اصل کار دوری می کرد تا مبادا به ته قلبش راه پیدا کنم. آن قدر هم اصرار داشت که مواظب بود حتی خودش هم این راه را به قلب من پیدا نکند. مثل همیشه اتفاق افتاد. سعید به من سقلمه زد :« خانم با احساسه اومد » -: « کی؟! » -: « خانم با احساسه ... الان از جلوی در رد شد. » باورم نمی شد که دوباره برگردد :« ببخشید آقای ...» دوباره سعید سقلمه زد. واگرنه من باورم نمیشد که راستی راستی با من کار دارد. برگشتم و نگاهش کردم. بک سری حرف های بی مورد بین ما رد و بدل شد.و چند لحظه بعد این من بودم که مثل نخی آویزان از لباسش دنبال او راه افتاده بودم. برای حرف زدن با او در پوست خودم نمی گنچیدم و از این حجمی که داشتم بیشتر طلب می کردم. خیلی راحت آمد و ایستاد. باورم نمی شد که روبروی هم ایستاده ایم. اما نه من توان حرف زدن داشتم و نه او. همه حرف هایی که می زد خیلی عجیب بود و من نمی فهمیدم که چرا دارد این حرف ها را می زند. اخر سر تند و تند کیفش را باز کرد و یک سری چیز هایی از تویش در آورد. یکی از آنها یک برگه کاغذ تا خورده بود که به طرف من دراز شد. « این برای ...» و قبل از این که بفهمم چه گفت رفته بود. کاغذ را باز کردم. یک شعر بود. آن قدر سرم شلوغ بود که نتوانستم مدت زیادی بخوانمش. حالا که گیچ و منگ و خسته توی رخت خواب افتاده ام دارم به این فکر میکنم که چرا موقعی که برگشت تا چیزی را که جا گذاشته بود بردارد نتوانستم صدایش کنم و بگویم « دوستت دارم ...» ساعت تیک تاک میکند و زمین مثل دایره ساعت دور سرم می چرخد. نگاهی به عقربه های ساعت میکنم و قبل از اینکه بتوانم قضاوتی در مورد دیر یا زود بودن زمان بکنم خوابم میبرد.
لینک ثابت
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
ساعت روی میزی ده دقیقه بود که از نه گذشته بود و من هنوز بیکار لب پنجره نشسته بودم. انگار زمان نمیگذرد. همه اش دارم دنبال عقربه های ساعت میدوم و مدام مرا سرکار میگذارند. یکی میگوید دارم میدوم یکی میگوید یک کم آرام تر که چیزی نمی شود یکی هم که باید بدود ایستاده مرا نگاه میکند. یادم رفته برای چی لب پنجره نشسته ام. نکند الکی نشسته ام. همه اش ده دقیقه مانده. دیگر باید بیاید. از کجا قرار است بیاید و با چه لباسی؟ زیبا است یا زشت؟ خوش لباس است یا مندرس.؟ نمی دانم. فقط قرار است بیاید. نگاهم به انتهای کوچه است که مبادا بیاید و یادم برود. لعنتی بیا دیگر. دارم کلافه میشوم. کوچه هم که همان طور ساکن و سرد خوابیده. یک مشت آدم پر سر و صدا و بیکار هم دارند روی او میدوند و بازی میکنند. بروید نکند بیاید و از روی شما شرمش بیاید. نکند همین گونه باشد که این ها هستند. اصلا نکند یکی از همین هاست که آمده و خود را معرفی نمیکند. آدم بی همه چیز. داری مرا سرکار میگذاری. اما نه او همیشه سر موقع می آید. ساعت ده شد. منم و کوچه و لب پنجره. نیامده. چقدر بد؟! نه ؟. کوچه شلوغ تر شده. و دل من پر هیاهو تر. یک ساعت به خاطر او لب پنجره نشسته ام. اما او انگار نه انگار. من از او خواسته ام زود بیاید. باید زود بیاید. چه معنی دارد مردم را سرکار بگذارند. هر چه باشد من هم چشم انتظارم و به آمدنش امید بستم. چند دقیقه ای نشستم. اما نیامد. حسابی از دستش عصبانی و کلافه ام. ساعت از ده گذشته و برعکس همیشه این بار دیر کرده. بی شعور ! بی ادب ! بی نظم! به چه درد میخوری. حیف من که به انتظار تو نشسته ام. نخواستم. بلند شدم و پنجره را بستم. پرده را هم کشیدم. می خواهد بیاید میخواهد نیاید. برای من دیگر اهمیت ندارد. ساعت ده و نیم است. یکی دارد مرا صدا میکند. حتما اوست. نمی خواهم بیایم. تو دیر آمده ای. نباید دیر می آمدی. مگر من مشکل ندارم. من هم دارم اما یک ساعت لب پنجره نشستم اما دیر کردی. هر چه قدر میخواهی داد بزن. نمی آیم. همان جا بمان تا علف زیر پایت سبز شود. از اتاق بیرون رفتم تا حتی از صدایساعت نجوایت را هم نشنوم. فردا صبح شده. دیشب اصلا نخوابیدم. آدم دورو. از دیر کردنت اصلا خوشحال نیستم. یک شب و روز مرا خراب کردی. از جایم بلند میشوم و دست و رویم را میشویم. آماده میشوم که بروم بیرون. دیگر نباید به تو فکر کنم. شیک میکنم و به طرف در میآیم. در را که باز میکنم. چیزی نظرم را جلب میکند. پشت در چیزی است. یک هدیه که رویش نوشته :« چیزی که دنبالش بودی پیدا کردم. »
لینک ثابت
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
دیشب خواب عجیبی دیدم. وسط یک صحرای بزرگ که تمامش پستی و بلندی بود گم شده بودم. این پستی و بلندی ها آنقدر عمیق و بلند بودند که بیم آن میرفت نتوانی به بالا یا پایین آن برسی. تنها صدایی که میآمد صدای بیلی بود که به زمین میخورد و زوزه سوزناک باد با آن همنوا میشد. صدا را دنبال کردم. صدا مثل این بود یکی زخمه بزند و دیگری از درد آه بکشد. بالای یک بلندی پیرمردی را دیدم بیل به دست که داشت با بیلش خاک را به آنسوی بلندی میریخت. به زحمت و به گونه ای که درخواب نفهمیدم به پیرمرد رسیدم. سلام کردم. عرقش را پاک کرد ، سلامی کرد و به کارش ادامه داد. کامل که بالای بلندی رسیدم نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم. پیرمرد داشت خاک را به قعر یک دره عمیق میریخت که نه آنسویش پیدا بود و نه انتهایش. به پیرمرد گفتم :« این همه زحمت برای پر کردن این دره چه سودی دارد. ؟» نگاهی به من کرد که عاقلان به سفیهان میکنند :« مگر نمیبینی این زخم چقدر عمیق است. به جای اینکه بیل برداری و کمک کنی کار مرا به سخره گرفتی ؟!» تنها چیزی که آن موقع فهمیدم این بود که بیل بردارم و به پیرمرد کمک کنم. پیرمرد طاقت نیاورد و لب به گلایه گشاد :« این زخم از تمام زخم هایی که قلب تاکنون برداشته عمیق ترو پرناشدنی تر است. روزهاست که دارم بیل میزنم و صدای درد صاحبش را میشنوم . اما چاره ای نیست جز اینکه ذره ذره این دره پر شود.» در همین حرف ها بودیم که باران سختی گرفت ، پیرمرد دست مرا گرفت و به کلبه اش برد. قطرات باران بزرگ و شور بودند. و سیلی به راه انداخته بودند. آب به در و پنجره کلبه پیرمرد میکوبید اما وارد نمیشد. مدتی طولانی باران آمد و پیرمرد همین طور شکرگزای میکرد. معنای کارش را هنگامی که باران بند آمد فهمیدم. بیرون رفتیم و تمام پستی و بلندی ها را صاف و هموار دیدیم. ازخواب پریدم و تا صبح گریه کردم.
لینک ثابت
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
در جامعه پول حرف اوّل را ميزند.چينيان کاغذ را اختراع کردند و به فکر افتادند تا پول را بدون خطر بين مردم توزيع کنند.کاغذي را با مهر حکومتي بين مردم پخش کردند.اسکناس رابط داد و ستد شد.کاغذي که حتّي سگ آن را بو نميکند از خيلي چيزها با ارزش تر شده است.نگاه ميکنند چقدر خرج ظاهرت کردي همان قدر به تو احترام ميگذارند.يعني هم ظالم و دزد باش و هم محبوب قلوب.کم کم به سرمايه داري داريم عادت ميکنيم.
بازيگري در آخر فيلم آوازي از اتاق بالا سئوال نابي پرسيد:ما کجا هستيم؟ سئوال به حقّيست.چرا مقياس ارزشگذاري دنيا عوض شده است؟اين نوع ارزشگذاري به نفع کيست؟
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.
وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند.
فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد.
مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من.
فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم!
- فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !
زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.
خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند.
در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.
روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:
اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.
فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.
زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:
فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
پخش آنلاین چند شبکه رادیویی استانی
![]() |
صدا و سيمای مرکز خراسان رضوی | راديو دری و تاجيکی | ![]() |
| صدا و سيمای مرکز خراسان شمالی | ![]() | ||
![]() |
صدا و سيمای مرکز قم | شبکه نور | ![]() |
![]() |
صدا و سيمای مرکز کرمانشاه | ![]() | |
![]() |
صدا و سيمای مرکز گيلان | شبکه باران | ![]() |
![]() |
صدا و سيمای مرکز مازندران | ![]() | |
![]() |
صدا و سيمای مرکز همدان | ![]() |
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
|
پخش آنلاین چند شبکه استانی
|
صدا و سيمای مرکز قم | شبکه نور | ![]() |
![]() |
صدا و سيمای مرکز کرمانشاه | ![]() | |
![]() |
صدا و سيمای مرکز گيلان | شبکه باران | ![]() |
![]() |
صدا و سيمای مرکز مازندران | ![]() | |
![]() |
صدا و سيمای مرکز همدان | ![]() | |
![]() |
صدا و سيمای مرکز آذربايجان غربی | ![]() |
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
|
معرفی استان مرکزی: |
|
|
استان مرکزی در مرکز ايران ، بين 30 دقیقه تا 35 درجه و 35 دقیقه عرض شمالی و 48 درجه و 57 دقیقه تا 51 درجه طول شرقی از نصف النهار گرینویچ قرار دارد که با مساحتی معادل 29530 کیلومتر مربع ، حدود 77/1 در صد مساحت کل کشور را به خود اختصاص داده است . |
ادامه مطلب ...
موضوع : مطالب عمومی
با اون ميشه يه خونه خريد،
ولي آسايش رو هرگز
ميتوني باهاش ساعت بخري،
ولي فرصت رو هرگز
ميتونی با پول مقام و درجه بخری
ولي آبرو و منزلت رو هرگز
ميتونی يه تختخواب شیک بخری
ولي خواب راحت رو هرگز
ميشه باهاش كتاب خريد
ولي فهم و شعور رو هرگز
میتونی با هاش دارو بخری
اما سلامتی رو هرگز
میتونی یه همسر زیبا داشته باشی
ولی عشق واقعی رو هرگز
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی

یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟ گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟
دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدسیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده؟
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
جک ها دست اول
عشق نیکو:جک ها دست اول سایت ما
به زن حمید میگن یه بوس میدی؟میگه حمید!!! میگه بده تبرکه.
دوستی من و تو مثل میخ طویله ای که هیچ خری نمیتونه اونو از جاش بکنه.
به من بگو زشت !من به تو میگم قشنگ! بذار جفتمون به هم دروغ گفته باشیم
سلامی به گرمی اطو به نرمی پتو مسیج نمیدی هلو.
الهی شمع بشی پروانه شم دورت بگردم بعدش فوت کنم خاموش بشی هر هر بخندم.
یه مرد یه شورت خارجی میپوشه ازش میپرسن چه احساسی داری ؟ میگه احساس میکنم تو غربتم 
مواد لازم برای درست کردن یک مرد; مواد خود را
حرام نکنید مردها درست شدنی نیستند.
مواظب باش هیچ موقع از رو آتیش نپری ...آخه میگن جیگر زود کباب میشه!
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی

فقط کسی معنی دلتنگی رو میفهمه که طعم وابستگی رو چشیده باشه.
در آن لحظه که به شدت احساس تنهایی میکنی"مطمئن باش که یکی برای دیدنت لحظه شماری میکنه.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
دهقان فداکار پیر شده"چوپان دروغگو عزیز شده "شنگول
و منگول گرگ شدن"کوکب خانم حوصله مهمون
نداره"کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه"روباه و کلاغ
دستشون تو یه کاسه است"حسنک گوسفنداشو ول
کرده تو یه شرکت آبدارچی شده"آرش کمانگیر معتاد
شده"شیرین خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست
پسرش رفته اسکی"مجنون لیلی رو پیچونده "رستم
اسبش رو فروخته موتور خریده و با اسفندیار رفته کیف
قاپی ببین بر سر ما ایرانیان چه آمده؟
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
عکس های فیلم جومونگ
عشق نیکو:عکس سوسانو
برای مشاهده باقی عکس ها به ادامه مطلب رجوع کنید
ادامه مطلب ...
موضوع : مطالب عمومی
امشب قراره ساعت سه نيمه شب عقب مونده ها رو شفا بدن... خواب نموني
-------------------------
يه آبادانيه وسط خيابون ايستاده بوده يه هو مي بينه سيل داره همه جا رو مي گيره . عينک ريبونشو در مي آره مي زاره رو دمپايي ابريش هل مي ده رو آب مي گه تو خودته نجات بده مو يه خاکي تو سروم مي کونوم
ادامه در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
موضوع : مطالب عمومی


ادامه مطلب ...
موضوع : مطالب عمومی


ادامه مطلب ...
موضوع : مطالب عمومی
قیمت ملک در دوبی ۴۱ درصد کاهش یافت
قیمت ملک در دوبی در شیخ نشین امارات در خلیح فارس طی سه ماه گذشته ۴۱ درصد کاهش یافته است.
بهای ملک در دوبی و همچنین میزان ساخت و ساز در این منطقه برای سال های متمادی با سرعت زیادی افزایش داشته و از چند ماه پیش با شتابی زیاد روند سقوط را طی می کند.
آخرین آمار منتشر شده در مورد قیمت خانه در دوبی نشان می دهد که توجه سرمایه گذاران بر روی بازار املاک به شدت کاهش یافته است.
بسیاری از افرادی که برای سرمایه گذاری به خرید ملک در دوبی می پرداختند، این بازار را ترک کرده اند.
بحران جهانی اقتصادی دلیل اصلی این روند اعلام شده است. این بحران همچنین باعث شد تا فرصت های شغلی جدید در دوبی به شدت کاهش یابد.
از سال ۲۰۰۲، کارگران خارجی این اجازه را یافتند که در دوبی خانه بخرند. وضع این قانون جدید که با رشد ناگهانی اقتصاد جهان همراه شده بود، باعث توسعه بازار ساخت و ساز در این منطقه شد.
طی یک دهه گذشته میزان ساخت و سازها در دوبی به شدت افزایش یافت و قیمت املاک افزایش قابل توجهی پیدا کرد و شرکت های بین المللی در امر ساخت و ساز در دوبی وارد فعالیت شدند.
گزارش جدیدی که در این مورد منتشر شده خاطرنشان می کند که سرمایه گذاری در بازار املاک دوبی به شدت کاهش یافته است.
قیمت ها هم اکنون به سطح قیمت های سال ۲۰۰۷ رسیده و انتظار می رود قیمت املاک در دوبی بیش از پیش کاهش یابد.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی

وزیر دفاع اسرائیل گفته است که اسرائیل در مقابله با برنامه تحقیقات اتمی ایران از هیچ یک از گزینه های خود صرف نظر نخواهد کرد.
اهود باراک، وزیر دفاع اسرائیل، گفته است که اسرائیل در مقابله با برنامه تحقیقات اتمی ایران از هیچ یک از گزینه های خود صرف نظر نخواهد کرد.
به این ترتیب، وی بار دیگر به احتمال حمله نظامی اسرائیل به ایران اشاره کرد ولی گفت که مسئله صرفا با یک حمله نظامی حل و فصل نخواهد شد.
او وضعیت کنونی ایران را پیچیده تر از وضع عراق در هنگام حمله اسرائیل به نیروگاه هسته ای آن کشور در سال 1981 میلادی توصیف کرد.
اهود باراک گفت هر چند که ایران در حال حاضر تهدیدی جدی برای بقا و ادامه حیات دولت اسرائیل محسوب نمی شود، لیکن هنوز یک تهدید منطقه ای است.
ایران حکومت اسرائیل را به رسمیت نمی شناسد و گفته است به هر گونه حمله نظامی احتمالی پاسخ خواهد داد.
اهود باراک همچنین گفته است که اسرائیل طرحی را به آمریکا ارائه خواهد داد که به موجب آن یهودیان و فلسطینیان در دو قلمرو جدا در موازات هم زندگی کنند.
با این که بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر جدید، خواستار تشکیل یک دولت مستقل فلسطینی نیست، اهود باراک گفته که اسرائیل باید ظرف سه سال آینده به نوعی توافقنامه صلح با فلسطینیان دست یابد.
وی گفت هر وقت یک تفاهم نامه سیاسی با همه کشورهای همسایه امضا شود، آن تفاهم نامه شامل تشکیل دولت فلسطینی در کنار اسرائیل هم خواهد شد.
بنیامین نتانیاهو قرار است ماه آینده میلادی به آمریکا سفر کند و انتظار می رود که در خصوص طرح صلح و تشکیل دولت فلسطینی با باراک اوباما، رییس جمهور آمریکا، گفتگو کند.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی

عشق نیکو:زنی سوئیسی به علت کاربری فیس بوک در زمانی که به علت بیماری مرخصی گرفته بود، از کار اخراج شده است.
این زن که نامش فاش نشده است برای بانک ناسیونال سوئیس کار می کرد. او به مدیرش گفته بود به علت حمله میگرنی قادر به کار کردن نیست و باید در اتاقی تاریک استراحت کند.
مسوولان بانک می گویند زمانی که متوجه شدند این زن هنگام مرخصی درمانی به سایت فیس بوک مراجعه کرده، اعتماد خود را به او از دست دادند و در نهایت او را اخراج کردند.
کارمند اخراج شده می گوید بی گناه است.
به گفته این زن، هنگامی که برای استراحت دراز کشیده بوده به وسیله گوشی تلفن همراه آی فون به اینترنت مراجعه کرده و به سراغ صفحه شخصی خود در فیس بوک رفته است.
این زن می گوید توضیح مدیرانش را که گفته اند یکی از کارکنان به طور تصادفی متوجه حضور او در فیس بوک شده را قبول ندارد و بانک را به جاسوسی متهم کرده است.
به گفته او ناسیونال سوئیس با نام یک شخص مجازی به فیس بوک پیوسته بود و پس از اضافه کردن او به فهرست دوستانش در فیس بوک، فعالیت هایش را کنترل کرده است.
به گفته این زن، او زمانی به مدیران شرکت مشکوک شد که دوست مجازی او در فیس بوک بعد از اخراجش از محل کار، از فهرست دوستانش حذف شد.
اما ناسیونال سوئیس با رد سخنان این زن می گوید کسانی که در حین سردرد می توانند به فیس بوک مراجعه کنند، توانایی کار کردن هم دارند.
این نخستین بار نیست که کاربری فیس بوک برای یکی از اعضایش دردسر ایجاد کرده است. بعضی از سازمان ها و شرکت ها کاربری این سایت را برای کارکنان خود منع کرده اند و بعضی از اعضای این سایت نیز به خاطر درج مطالب مختلف در این سایت کار خود را از دست داده اند.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
عشق نیکو:دیسک 500 گیگابایتی تولید شد
شرکت جنرال الکتریک از دیسکی رونمایی کرده است که می تواند 500 گیگابایت اطلاعات (معادل 100 دی وی دی) را بر روی خود نگه دارد.
این دیسک مایکروهولوگرافیک که ابعادی معادل دی وی دی های موجود در بازار دارد، برای استفاده در صنعت بایگانی اطلاعات طراحی شده است.
ادامه مطلب ...
موضوع : مطالب عمومی
|
اعتراضات رسمی یک نی نی چهار ماهه : |
|
1) آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید ! |
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی

امسال بس در دنیای حقیقی غرق شده بودم که پاک دنیای مجازی را از یاد برده بودم انگار یادم رفته که من روزی در یکی از همین وبلاگهای بلاگفا ا به دنیای اینترنت گذاشتم راه را گم کرده ام و در اینترنت سرگردانم انگار که با خورشید پنجم به بیست و چهار سال بعد رفتم از هیچ یک از دوستام خبری نیست و باید با این دنیای بی رحم یک بار دیگر دست و پنجه نرم کنم پس . الهی به امید تو !
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
وقتی در تنهاییت تنها ترینی کافیه فقط یه لبخند بزنی و بگی بی خیال اما وقتی در تنهایی دوستانت هزار آدم تنها می یابی آن وقت است که باید به گریه بیفتی که چرا در تنهایی تو هزاران ادم تنها یافت نمی شود دیروز با محمود داشتم توی خیابان می رفتم که یهو چشم به یه دختر افتاد چغدر چهره اش برام آشنا بود . آیا من قبلاْ اونو جایی دیده بودم یا نه این سوالی بود که شاید فکر آن دختر را هم مشغول کرده بود ...
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
با سلام دوست جونا امروز صبح زود همسایه مغازه ام زنگ زده بود خونه که محسن خودت رو برسون شیشه های مغازت رو آوردند پایین اول بلند شدم بیام مغازه دوباره منصرف شدم صورتم رو شستم و صبحانه خوردم و بعد راه افتادم به سمت مغازه و اومدم و دیدم که چه خبره مغازه شده مثل بازار شام همه جای مغازه شیشه خورده ریخته خوشبختانه سنگ هایی که به سمت مغازه ام اومده بود به تاسیسات و دستگاهها اصابت نکرده بود و چند تا قاب شیشه شکسته بود اما بحث داغ رسانه های امروز کارچان شده بودم دیدم از روزمرگی خسته شدم با خودم گفتم خوبه این خبر را چاپ کنم تا شما هم با اطلاع بشوید
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
باز نیز به حول و قوه الهی کار نوشتن را آغاز کردم امیدوارم که با کمک دوستان عزیز به موفقیت های بیشماری برسم
از شما دوستان عزیز می خواهم که مرا در این امر مهم کمک کنید .
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
___سلام__________@@@@@___
_________________@@@@@___
_________________@@@@@___
_________________@@@@@___
_@@@@@@@@@@@@@@@_
_@@@@@@@@@@@@@@@_
___________________________
______@@@@@@@@@_______
__@@@@@_______@@@@@___
_@@@@@_________@@@@@__
_@@@@@__آپم_____@@@@@__
_@@@@@_________@@@@@__
__@@@@@_______@@@@@___
______@@@@@@@@@_______
___________________________
__@@@@___________@@@@_
___@@@@_________@@@@__
____@@@@_______@@@@___
_____@@@@_____@@@@____
______@@@@___@@@@_____
______@@@@@@@@@______
_______@@@@@@@@______
__________________________
______@@@@@@@@@______
______@@@@@@@@@______
_منتظرم________@@@@______
______________@@@@______
______@@@@@@@@@______
______@@@@@@@@@______
____بیا________@@@@______
______________@@@@______
______@@@@@@@@@______
______@@@@@@@@@______
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤ سلام............... ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ به سراغ من آ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ گذري ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ نيم نگاهي ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ نظري ¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤
شکلک های کامنت
دوستان عزیز هرکس از این شکلک ها داره برامون بفرسته تا در ست های بعد آن ها را در سایت درج کنیم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
من اومدن کمی به شما نزدیک تر شدم از این به بعد با آدرس nikookar.tk به من سر بزنید انشالله که بتونم زحمات شما را جبران کنم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
دلم می خواد دل تنگ کسی باشم باز انتظار کسی را بکشم اما افسوس که در زندگی من هیچ کس برای انتظار کشیدن وجود ندارد
کسی که به او بگویم دوستت دارم اما نه از روی اغراق بلکه از ته دل
کاش باز عاشق می شدم کاش
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
عاقبت عشق را در سیاهی شبهای تنهایی باید جست!
عاقب عشق را در دشتی که دیگر کویری خشک و بی جان است باید جست!
کجاست آن سرسبزی و طراوت؟
کجاست آن رود آرام و پر آب؟
دیگر هیچ نیست در اینجا ، حتی خودم هم نیستم!
من کجایم؟ خدا میداند !
عاقبت عشق را در آن دنیا باید دید !
باید دید و گریست و به عشقهای این زمانه خندید!
بدون التهاب آشیانه عشقت را ویران کرد ، من در اینجا آرام و قرار نداشتم!
بدون پشیمانی قلب بی گناه من را به دست ابدیت سپرد ، من در اینجا یخ زده بودم!
عاقبت عشق من همین شد که از قبل پیش بینی میشد!
آن روزهای شیرین گذشت!
آن روزهایی که قلبم برای کسی که دنیای من بود میتپید گذشت !
یک لحظه شاد بودن در این لحظه ها آرزوی من است ، آرزویی که هر کس
آن را بشنود به من و این روزگار پوچ میخندد!
نه تقصیر من بود و نه تقصیر دلم ! مقصر عشق بود که من را
در دام خودش اسیر کرد!
من را شکنجه کرد تا بفهمم لحظه های عاشقی شیرین است اما
به شیرینی تلخی های لحظه رفتن !
عاقبت عشق نه کفر است و نه ایمان.......
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران , نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد , دعایم کن, دعایم کن که من محتاج محتاجم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
![]()
يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....
بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.
گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست
گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.
گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی
چشمام!
گفتی:عشق يعنی خاطره.
گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت.
يادت هست؟
گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار
يک لحظه بود و تموم شد.
گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين
ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.
حالا توی چشمات نگاه میکنم و يک قطره اشک آهسته ازگوشه
چشمام پايين مياد.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
من اومدن کمی به شما نزدیک تر شدم از این به بعد با آدرس nikookar.tk به من سر بزنید انشالله که بتونم زحمات شما را جبران کنم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
دلم می خواد دل تنگ کسی باشم باز انتظار کسی را بکشم اما افسوس که در زندگی من هیچ کس برای انتظار کشیدن وجود ندارد
کسی که به او بگویم دوستت دارم اما نه از روی اغراق بلکه از ته دل
کاش باز عاشق می شدم کاش
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
عاقبت عشق را در سیاهی شبهای تنهایی باید جست!
عاقب عشق را در دشتی که دیگر کویری خشک و بی جان است باید جست!
کجاست آن سرسبزی و طراوت؟
کجاست آن رود آرام و پر آب؟
دیگر هیچ نیست در اینجا ، حتی خودم هم نیستم!
من کجایم؟ خدا میداند !
عاقبت عشق را در آن دنیا باید دید !
باید دید و گریست و به عشقهای این زمانه خندید!
بدون التهاب آشیانه عشقت را ویران کرد ، من در اینجا آرام و قرار نداشتم!
بدون پشیمانی قلب بی گناه من را به دست ابدیت سپرد ، من در اینجا یخ زده بودم!
عاقبت عشق من همین شد که از قبل پیش بینی میشد!
آن روزهای شیرین گذشت!
آن روزهایی که قلبم برای کسی که دنیای من بود میتپید گذشت !
یک لحظه شاد بودن در این لحظه ها آرزوی من است ، آرزویی که هر کس
آن را بشنود به من و این روزگار پوچ میخندد!
نه تقصیر من بود و نه تقصیر دلم ! مقصر عشق بود که من را
در دام خودش اسیر کرد!
من را شکنجه کرد تا بفهمم لحظه های عاشقی شیرین است اما
به شیرینی تلخی های لحظه رفتن !
عاقبت عشق نه کفر است و نه ایمان.......
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران , نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد , دعایم کن, دعایم کن که من محتاج محتاجم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
![]()
يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....
بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.
گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست
گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.
گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی
چشمام!
گفتی:عشق يعنی خاطره.
گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت.
يادت هست؟
گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار
يک لحظه بود و تموم شد.
گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين
ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.
حالا توی چشمات نگاه میکنم و يک قطره اشک آهسته ازگوشه
چشمام پايين مياد.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
من اومدن کمی به شما نزدیک تر شدم از این به بعد با آدرس nikookar.tk به من سر بزنید انشالله که بتونم زحمات شما را جبران کنم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
دلم می خواد دل تنگ کسی باشم باز انتظار کسی را بکشم اما افسوس که در زندگی من هیچ کس برای انتظار کشیدن وجود ندارد
کسی که به او بگویم دوستت دارم اما نه از روی اغراق بلکه از ته دل
کاش باز عاشق می شدم کاش
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
عاقبت عشق را در سیاهی شبهای تنهایی باید جست!
عاقب عشق را در دشتی که دیگر کویری خشک و بی جان است باید جست!
کجاست آن سرسبزی و طراوت؟
کجاست آن رود آرام و پر آب؟
دیگر هیچ نیست در اینجا ، حتی خودم هم نیستم!
من کجایم؟ خدا میداند !
عاقبت عشق را در آن دنیا باید دید !
باید دید و گریست و به عشقهای این زمانه خندید!
بدون التهاب آشیانه عشقت را ویران کرد ، من در اینجا آرام و قرار نداشتم!
بدون پشیمانی قلب بی گناه من را به دست ابدیت سپرد ، من در اینجا یخ زده بودم!
عاقبت عشق من همین شد که از قبل پیش بینی میشد!
آن روزهای شیرین گذشت!
آن روزهایی که قلبم برای کسی که دنیای من بود میتپید گذشت !
یک لحظه شاد بودن در این لحظه ها آرزوی من است ، آرزویی که هر کس
آن را بشنود به من و این روزگار پوچ میخندد!
نه تقصیر من بود و نه تقصیر دلم ! مقصر عشق بود که من را
در دام خودش اسیر کرد!
من را شکنجه کرد تا بفهمم لحظه های عاشقی شیرین است اما
به شیرینی تلخی های لحظه رفتن !
عاقبت عشق نه کفر است و نه ایمان.......
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران , نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد , دعایم کن, دعایم کن که من محتاج محتاجم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
![]()
يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....
بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.
گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست
گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.
گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی
چشمام!
گفتی:عشق يعنی خاطره.
گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت.
يادت هست؟
گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار
يک لحظه بود و تموم شد.
گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين
ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.
حالا توی چشمات نگاه میکنم و يک قطره اشک آهسته ازگوشه
چشمام پايين مياد.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
من اومدن کمی به شما نزدیک تر شدم از این به بعد با آدرس nikookar.tk به من سر بزنید انشالله که بتونم زحمات شما را جبران کنم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
دلم می خواد دل تنگ کسی باشم باز انتظار کسی را بکشم اما افسوس که در زندگی من هیچ کس برای انتظار کشیدن وجود ندارد
کسی که به او بگویم دوستت دارم اما نه از روی اغراق بلکه از ته دل
کاش باز عاشق می شدم کاش
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
عاقبت عشق را در سیاهی شبهای تنهایی باید جست!
عاقب عشق را در دشتی که دیگر کویری خشک و بی جان است باید جست!
کجاست آن سرسبزی و طراوت؟
کجاست آن رود آرام و پر آب؟
دیگر هیچ نیست در اینجا ، حتی خودم هم نیستم!
من کجایم؟ خدا میداند !
عاقبت عشق را در آن دنیا باید دید !
باید دید و گریست و به عشقهای این زمانه خندید!
بدون التهاب آشیانه عشقت را ویران کرد ، من در اینجا آرام و قرار نداشتم!
بدون پشیمانی قلب بی گناه من را به دست ابدیت سپرد ، من در اینجا یخ زده بودم!
عاقبت عشق من همین شد که از قبل پیش بینی میشد!
آن روزهای شیرین گذشت!
آن روزهایی که قلبم برای کسی که دنیای من بود میتپید گذشت !
یک لحظه شاد بودن در این لحظه ها آرزوی من است ، آرزویی که هر کس
آن را بشنود به من و این روزگار پوچ میخندد!
نه تقصیر من بود و نه تقصیر دلم ! مقصر عشق بود که من را
در دام خودش اسیر کرد!
من را شکنجه کرد تا بفهمم لحظه های عاشقی شیرین است اما
به شیرینی تلخی های لحظه رفتن !
عاقبت عشق نه کفر است و نه ایمان.......
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران , نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد , دعایم کن, دعایم کن که من محتاج محتاجم
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
![]()
يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....
بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.
گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست
گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.
گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی
چشمام!
گفتی:عشق يعنی خاطره.
گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت.
يادت هست؟
گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار
يک لحظه بود و تموم شد.
گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين
ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.
حالا توی چشمات نگاه میکنم و يک قطره اشک آهسته ازگوشه
چشمام پايين مياد.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
وقتی راجع به یه سری از تفاوتها وتبعیض ها فکر میکنی میبینی بعضی هاش که کلهم اجمعین رو هواست وبی دلیل یعنی اصلا دلیلی نداره حتی کسایی با جون دل مدافع این تفاوت ها هستن چون جواب ودلیلی واسه دفاع ابلهانه شون ندارن دست به دامن یه سری تعصبات ابلهانه تر میشن اون تعداد کمی هم که مثلا دلیل داره از یه عرف ابلهانه که که یه آدم ابله بازم رو هوا پرونده ویه سری ابله تر هم رو هوا گرفتن نشات میگیره حالا چی من تا این حد آتیشی کرده قضیه مربوط میشه به جمعه هفته گذشته که برای عروسی یکی از دوستان خانوادگی به رامسر مشرف شدیم همراه با خاله ها دایی ها وصد البته پسر خاله و پسر دایی های عزیز
ادامه مطلب ...
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست
ادامه شعر را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب ...
موضوع : اشعار عاشقانه
من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد واو بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرو مند شوم. من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد واو پیش پایم مسایلی گذاشت تا انها را حل کنم. من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند واوبه من فکر دادتا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم. من از خدا خواستم به من شهامت دهد واو خطراتی در زندگی ام پدید اورد تا بر انها غلبه کنم. من از خدا خواستم به من عشق دهد واو افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به انها محبت کنم. من از خدا خواستم به من برکت دهد واو به من فرصت هایی داد تا از انها بهره ببرم. من هیچ یک از چیزهایی را که از خدا خواستم دریافت نکردم ولی به همه ی چیز هایی که نیاز داشتم رسیدم![]()
![]()
![]()
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
میز و صندلی
زندگی شخصی آقا از سادگی و سلامت خاصی برخوردار است. این سادگی به زندگی نزدیکان ایشان نیز سرایت کرده است. آقا و فرزندانش اهل تجملات نیستند. همین اعتقاد آنان را از سوء استفاده از مقام و موقعیت بازداشته است. من این سادگی را در منزل ایشان به تماشا نشستم. روزی معظم لَه مرا به کتابخانه خود دعوت کردند، من درآن جا یک میز ساده و قدیمی دیدم. در کنار میز نیز یک صندلی کهنه بود. آن میز وصندلی مربوط به قبل از انقلاب بود. مقام معظم رهبری در کتابخانه ی ساده ی خود هنوز از همان میز و صندلی استفاده می کنند.

ادامه مطلب ...
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´ ¶¶
´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´ ¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´¶¶´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´¶¶
´´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´¶
´´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´¶
´´´´´´´´´´¶¶´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´¶¶
´´´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´¶
´´´´´´´´´´´¶¶´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´¶´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´¶¶¶´
´´´´¶¶´´´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶´´´´´´´´¶¶
´´´¶¶´¶¶´´´´´¶¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶´´´´´¶¶´¶¶
´´¶¶´´´¶¶´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶´´´¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶´´´´´¶´´´´´¶¶´´´¶¶
´¶¶´´´´´¶¶¶¶´´¶¶´´´´´´´´´´¶¶¶´¶¶¶´´´´´´´´´´´¶´´¶¶¶¶´´´´¶¶
¶¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶´¶¶¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶´¶¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶
´´¶¶¶¶´¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶´¶¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶¶¶´´¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´¶´¶´¶´´¶´¶´´¶´¶´´¶¶
´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´¶´¶´¶´´¶´¶´´¶´¶´´¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶¶´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶´¶¶¶¶¶
´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´¶¶´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´¶¶¶´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶
´´´´´´¶¶´´´¶¶¶´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´¶¶´´´¶¶
´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´¶¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶
hı upm khoshal mısham bıay
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
پنج تا داداش پولاشونو رو هم ميذارند تاکسي مي خرند بعد از چند وقت ورشکست مي شند اگه گفتي چرا ؟ اخه پنج تايي با هم مي رفتن مسافرکشي.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
شاهکار ادبی لرها در "لرنامه": سه تا درخت بید, یکیش بید بید دوتاش بید نبید, اوکو بید بید بینی اودو تا کوبید نبید بید. برگردان به فارسی: سه تا درخت بود, یکیش بید بود دو تاش بید نبود, آنکه بید بود بین آن دو که بید نبود بود.
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی
حيف روزايي که بي تو به سر شد حيف شبهايي که بي من سحرشد تو بي من تنها من از تو تنها تر حيف اين عمري که تنها هدر شد من سردم تو سردي دل نيمه جونه ميسوزه ميسازه درب و داغونه ميلرزه حتي با چيک چيک اشکام مثه گنجشکي که زير بارونه لبهامون لبخند عشق و کم داره دلگيرن روزامون لحظه غم باره دستاتو نذرم کن خيلي محتاجم پاييزم ميريزم روبه تاراجم من ابرم تو بارون اين قصه خيسه خورشيد و برگردون اينجا قديسه اعجازه بارون و باور کن وقتي ميخواد احساس و از نو بنويسه من ابرم تو بارون اين لحظه نابه اين لحظه مخصوصه ماه و مهتابه بيدارم يا اينکه ميبينم خوابه کي نيلوفر سهم قلب مردابه اينجا قلب آدمها بي فانوسه روياشون رويا نيست عينه کابوسه اينجا چشمامون تو گريه مي پوسه من جايي ميخوام با تو قده بوسه ما دستامون با هم دنيا ميسازه بي سقف و بي ديوارو بي دروازه ما با هم هستيم و با هم ميميريم بپر با من بپر وقته پروازه
ادامه مطلب ...
موضوع : مطالب عمومی
عشق یعنی این - ازدواج با دختری که سرطان دارد
![]()
داستان تصویری لطفا ادامه مطلب را مشاهده کنید
ادامه مطلب ...
موضوع : خاطرات دوران عاشقی
با تو حکایتی دگر باور ما نمیشود در سر ما نمی رود از گذر سینه ما یار دگر گذر کند شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کند چاره ما تویی یاور و یار ما تویی توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم قاضی درگاه تویی حکم سحرگاه تویی مقصد ومقصودم تویی عشقم و معبودم تویی از تو حذر نمی کنم سایه مگر سفر کند
این دل ما بسر کند
شب سیاه قصه را
هوای تو سحر کند
لینک ثابت
موضوع : داستان های عاشقانه

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود
لینک ثابت
موضوع : مطالب عمومی

























